چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

هالوکاست در ایران

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
چندی است که پس از وقایع انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران و آشکار شدن دست پلید انگلستان و صهیونیست ها در اجرا و مدیریت فتنه های وابسته به آن، عده ای از دلسوزان ایران و انقلاب طرح قطع رابطه با دولت موذی و جنایتکار انگلیس را مطرح کرده اند و حتی به تریبون مجلس هم کشانده اند. وقتی این خبر را خواندم بسیار خوشحال شدم و آرزو کردم که انشاالله در پس این سخنان انقلابی و ملی، عمل هم باشد و بتوانیم دست انگلیس و ایادیش را به مانند آمریکا و اسرائیل از میهنمان قطع کنیم. با شنیدن شیطنت های اخیر آنها در وقایع پس از انتخابات ناگهان یاد جنایات این خبیث ها در دوران جنگ جهانی اول در ایران افتادم. به آرشیوی که ازبریده روزنامه ها دارم مراجعه و مطلب نسل کشی در ایران که متعلق به چهار-پنج سال پیش بود را دوباره خواندم و حیفم آمد که این جنایت را دوباره ننویسم. لذا به اینترنت مراجعه و مطالب را گرفته برای شما می گذارم. امیدوارم آن اندک بیماردلانی که به جای غم ملت،غم بیگانگان دارند، به خود بیایند و ببینند که آنها که امروزه این چنین سینه چاک از بی قانونی ها و دروغ های آنها حمایت می کنند و جامعه رو به رشد ایران را دچار التهاب می کنند همان قاتلان پدران و مادران ما ایرانیانند. آنهایی که به دامن این جنایتکاران پناه برده اند بدانند که از آنها پست ترند. آنهایی که درباره هالوکاست جعلی یهودیان قلم فرسایی می کنند بدانند که اگر منصف باشند باید از این هالوکاست بنویسند و بس.
حال قسمت هایی از مطلب را برای شما می گذارم تااز نسل کشی که در آن پدران و مادران و برادران وخواهران ما را قتل عام کرده اند آگاه شوید و هر کس به فراخور توان خویش در اطلاع رسانی به دیگران در این خصوص تلاش کند:
دکتر مجد، بر اساس اسناد غني موجود در مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا)، تصويري هولناک از ايران در سال‌هاي جنگ اوّل جهاني و پس ازآن به دست داده است. اسناد علني شده دولت آمريکا درباره دوره تاريخي فوق، که در اين کتاب دکتر مجد براي نخستين بار عرضه مي‌گردد، ثابت مي‌کند که بزرگترين نسل‌کشي سده بيستم ميلادي در ايران رخ داد و ايران بزرگترين قرباني جنگ اوّل جهاني بود. طبق تحقيق دکتر مجد، در طول سال‌هاي 1917-1919 بين هشت تا ده ميليون نفر از مردم ايران در اثر قحطي يا بيماري‌هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه از ميان رفتند و جمعيت ايران به شدت کاهش يافت.
محمدقلي مجد به بررسي علل اين قحطي نيز پرداخته و دولت بريتانيا را به عنوان عامل و مسبب اصلي اين نسل‌کشي بزرگ تاريخ شناسانده است. قحطي درزماني رخ داد که ايران درزير سلطه ی ارتش اشغال‌گر بريتانيا بود. در آن زمان، ايران تأمين‌کننده اصلي مواد غذايي و سیورسات مورد نياز ارتش بريتانيا درمنطقه به‌شمار مي‌رفت وبخش مهمي از محصولات کشاورزي ايران به‌وسیله ارتش بريتانيا و پيمانکاران آن خريداري مي‌شد. اين سياست سبب کاهش شديد مواد غذايي در ايران شد. عجيب‌تر اينجاست که ارتش بريتانيا مانع از واردات مواد غذايي از بين‌النهرين و هند و حتي از ايالات متحده آمريکا به ايران مي‌شد. در حالي‌که در بين‌النهرين (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در ميانه اين دو سرزمين، ايران از کمبود غله در رنج بود. در اين سال‌ها، دولت بريتانيا ايران را از درآمدهاي نفتي خود نيز محروم کرد. به‌طور خلاصه، به تعبير دکتر مجد، بريتانيا از قحطي و نسل‌کشي در ايران به عنوان ابزاري براي سلطه بر سرزمين ما بهره برد.
عجيب اينجاست که، به‌رغم گذشت سال‌ها، تاکنون درباره اين قحطي بزرگ و شگفت‌انگيز و تأثير آن در سرنوشت تاريخي ايران پژوهشي منتشر نشده و اين حادثه عظيم به‌کلي مسکوت مانده وبه يکي از رازهاي بزرگ سده بيستم بدل شده بود. قحطي بزرگ سال‌هاي 1917-1919 در ايران را مي‌توان((هالوکاست واقعي )) دانست. بي‌ترديد، شناخت اين حادثه مدهش بر نگرش پژوهشگراني که درباره علل عقب‌ماندگي ايران در سده بيستم و ريشه‌هاي صعود ديکتاتوري پهلوي و پيامدهاي آن کار مي‌کنند، تأثير عميق بر جاي خواهد نهاد.
لازم به ذکر است که ایران در سال 1956 مجددا به جمعیت بیست میلیونی خود در سال 1914 رسید که عمق فاجعه و ضربه هولناکی که به ایران زده اند را مشخص می کند.
دکتر محمدقلي مجد محقق ايراني مقيم ايالات متحده آمريکاست. او در سال 1324 ‏ش. به دنيا آمده ، تحصيلاتش را در دانشگاههاي سن اندريو (1970) و منچستر (1975) ‏و کرنل (1978) با درجه دکترا به پايان برده و سپس در دانشگاههاي مختلف آمريکا، از ‏جمله دانشگاه پنسيلوانيا، تدريس کرده است .
محمدقلي مجد محققي برجسته و پرکار است. پيش‌تر سه اثر از او در موضوعات زير منتشر شده است :
- سياست تقسيم اراضي کشاورزي در دوران محمدرضا پهلوي،
- رضا شاه و غارت ايران،
- غارت آثار باستاني ايران در دوره رضا شاه.

جشن پوریم

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
چند روز پیش در اینترنت مشغول جستجوی درباره نسل کشی ها بودم و با کلید واژه ی هالوکاست در ایران، در سایت گوگل جستجو می کردم که یک مطلب که تا به حال نشنیده و نخوانده بودم- در سایت فردا- نظرم را به خود جلب کرد. لذا این مطلب را با اندکی تغییربرای شما می گذارم تا انشاالله هر زمان که من و شما وقت کردیم به دنبال بررسی صحت این مطلب برویم. البته چون این مطلب آن گونه که نویسنده سایت نوشته بود؛ عینا درکتب یهودیان وجود دارد، برآن شدم که حتما در وبلاگم بیاورم تا اگر دوستان اطلاعاتی در این خصوص دارند برایم ایمیل کنند:
جشن پوریم که در برخی از نقاط اروپا و آمریکا برگزار می‌شود، به جشن ایرانی‌کشی نیز مشهوراست. این جشن براساس داستانی در تورات است . در این 3 روز 70 هزار نفر از ایرانیان که در میانشان زنان و کودکان نیز قرار داشتند با بی‌رحمی تمام به قتل رسیدند و اموالشان به غارت برده شد. این نسل‌کشی بی‌سابقه مطابق با روز 13 و14فروردین بوده است. نام این جشن از کلمه پور به معنای قرعه گرفته شده است. از آن جهت که هامان برای یافتن مناسب‌ترین روز برای اجرای نقشه این قرعه را انداخت.به گزارش «فردا»، بر مبنای کتاب استر, خشایار شاه در روز جشن تاجگذاری در حال مستی از ملکه «وشتی» می‌خواهد در برابر مردان آمده تا زیبایی او را به رخ میهمانان بکشد. اما ملکه به دلیل حجب و حیا و عفت ایرانی‌اش قبول نمی‌کند و پادشاه خشمگین شخص دیگری را به عنوان ملکه انتخاب می‌کند. ملکه جدید که «هدسه یا استر» نام دارد, به همراه عده‌ای از زنان زیبا به قصر آمده تا با همکاری پسرعمویش مردخای که قیم او نیز هست هامان وزیر خشایار شاه را برکنار کرده و بکشند. بعد از هامان, مردخای را جانشین وی می‌کنند. آنها سپس از خشایار شاه اجازه کشتن دشمنان یهود را در 3 روز متوالی می‌گیرند. این جمع در این 3 روز 70 هزار نفر از ایرانیان که در میانشان زنان و کودکان نیز قرار داشتند, با بی‌رحمی تمام به قتل رسانده و اموالشان را به غارت می‌برند. گفتنی است یهودیان هنوز هم با گذشت 26 قرن به مناسبت این پیروزی و قتل عام بی‌سابقه تاریخی جشن می‌گیرند. آنها در این روز(15فروردین) لباس‌هایی شبیه شخصیت‌های داستان پوشیده و با بازی‌ کردن نقش‌های آنها این جنایت بزرگ را تجدید خاطره می‌کنند. جالب است که آنها نانی می پزند به شکل گوش که در وسط آن مربای قرمز رنگ می گذارند سمبل خون هامان وزیروایرانیان است وبه آن گوش هامان میگویند و به زبان عبری به آن هامان تاشن میگویند و در آن روز نان را میخورند و به هامان نفرین و فحش میدهند. درگذشته در ایران در زمان عید پوریم که ما آنرا نمی شناختیم، مردم میگفتند که در آن نان فتیر، خون بچه های ما را می ریزند. چون در ذهن تاریخی ما به صورت گنگ باقی مانده بود و ما میدانستیم که این فتیر ربطی به خون ما داشته ولی اصل ماجرا را آنها از ما پنهان کرده بودند .جالب است که انها قبر استر و مردخای(در همدان) را طوری درست کرده اند که در ورودی آن بسیار کوتاه است تا هرایرانی که به آنجا میرود، دولا وارد شود، به اینگونه به آنها تعظیم کند.این نسل‌کشی بی‌سابقه مطابق با روز 13 فروردین بوده است. این نحسی 13 که برخی از آن اسم می برند مرتبط با پوریم و این نسل کشی است. ایرانیان از همان زمان, سیزدهم فروردین را به عنوان نماد مبارزه و اعتراض به جنایت برخی یهودیان آن زمان که آنها را سراسیمه از خانه و کاشانه‌شان فراری داده‌ بودند, برگزیده و سر به کوه و صحرا می‌گذارند.این نسل‌کشی را می‌توان نوعی هولوکاست به حساب آورد. هولوکاستی که در طی 3 روز 70 هزار ایرانی (البته بسیاری از منابع و کارشناسان این رقم آورده شده در تورات را دور از ذهن می دانند)به قتل رسید. هولوکاستی که تبدیل به یکی از بزرگترین جشن‌های آیینی یهودیان شده است. یهودیان در این روز برای شکرگزاری به درگاه خدا روز گرفته و به رقص و پایکوبی می‌پردازند.استر نام آخرين دفتر از كتاب تورات است. اين كتاب در اواخر عهد هخامنشي و يا پس از آن نوشته شده است. بنابر نوشته بسیاری از مورخین و کارشناسان تاریخ, مطالب كتاب استر تماما در خدمت مصالح رباخواران حاكم بر جهان، يعني صهيونيست ها و فراماسون ها است. اين كتاب عمق نفرت و انزجار تند برخی يهودیان نسبت به غير يهوديان به ويژه ايرانيان را نشان مي دهد. شدت و تندي نفرت بحدي است كه خاخام ها و فقيهان قوم يهود در سده اول ميلادي مطمئن و متفق القول نبودند كه آيا بايد كتاب استر را در كتاب مقدس بياورند يا نه؟ مارتين لوتر از رهبران پروتستان ها نقل شده است كه « اي كاش اين داستان وجود نداشت.» این جشن گرفتن یهویان در تمام دنیا در حالی صورت می‌گیرد که کشته شدن حتی یک انسان جنایتی بزرگ محسوب می‌شود. این جنایت چیزی جز نژاد پرستی و بی‌ارزشی یک قوم نیست.یهودیانی که, هیتلر را متهم به یهودی سوزی (هولوکاست) نموده‌اند, باید به پیشینه سیاه تاریخی خود برگردند و هولو کاست واقعی را در تاریخ اقوام خود جستجو کنند. در جنگ جهانی دوم یهودیان, میلیون‌ها مسیحی را کشتند و در ادامه, راه کشتار در فلسطین را در پیش گرفتند و هزاران تن از مسلمانان و مسیحیان به دست صهیونیست‌ها قتل عام می‌شوند. صهیونیستها تمام اقوام به جز خودشان را از جنس اسب می دانند. آنها در گذشته به سپاهیان خود می گفتند که به سرزمین ایران و یا اعراب و یا حتی مسیحی‌ها رسیدید رحم نکنید. زنان، کودکان، الاغ، شتر و چهارپایانشان را بکشید تا دو سوم جهان تمام شود و تنها یک سوم جهان که همان یهودی‌ها هستند بمانند. این کشتار فقط برای یافتن سرزمینی برای یهودیان و صهیونیستهای بی جا ومکان صورت می گرفت.از کشتارهای عصر جدید به دست صهیونیست‌ها می‌توان ترور کندی رئیس جمهور اسبق آمریکا را نام برد که هنوز به صورت معمایی باقی مانده است.صهیونیستها, در حالی که فریاد حمایت از آزادی و نجات بشر سر می دهند هر روز هولوکاست تازه ای رقم می زند. از نمونه های بارز این جنایتها قتل عام اخير مردم غزه است.
در روزی که یهودیان در اکثر نقاط دنیا به جشن و پایکوبی برای مراسم پوریم دارند صدها کودک و زن فلسطینی به شهادت می رسند. يک بار ديگر صهیونیزم در جنگي بدون مرز و با عنوان نبرد پيشگيرانه به کشتار زنان ، کودکان ، انديشمندان و نخبگان مسلمان دست يازيده است. سربازان تا دندان مسلح آمريکايي و انگليسي بدون هيچگونه پشتوانه فکري و عقلي با بيرحمانه ترين شيوه ها آمال و آرزوي سران يهودي دنيا را برآورده مي سازند.

نبرد آخر

به نام خدا،اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
همانطور که از اخبار منابع مختلف می شنویم و می خوانیم، هر از چندگاهی از ابتدای انقلاب اسلامی ایران، ابرقدرت های جهان به ویژه ایالات متحده آمریکا برای نظام جمهوری اسلامی ایران ضرب الاجل تعیین می کنند و هزار تهدید دیگر که اگر تا فلان زمان، فلان عمل را انجام ندهید با شما برخورد سهمگینی خواهد شد و چه و چه و چه... . اما به حمدالله با گذشت سی و یک سال هنوز هیچ غلطی نکرده اند و جمهوری اسلامی ایران که قرار بود شش ماهه سرنگون شود و عناصر لاییک و وابسته و مزدور غرب در ایران حاکم شوند. هنوز پابرجاست و هر روز در مسیر پیشرفت و تعالی گام برمی دارد و به الگویی سیاسی – اجتماعی برای تمام آزادیخواهان جهان در شرق و غرب گیتی تبدیل شده است.
حال سوال این است که آیا امریکا وانگلیس و صهیونیسم بین الملل نخواسته اند یا نتوانسته اند. همانگونه که امام راحل فرموده اند آنها هر کاری که توانسته اند برای سرنگونی ما کرده اند و هر زمان که بتوانند از وارد کردن ضربه به جمهوری اسلامی دریغ نخواهند کرد. این سی سال از تحریم همه جانبه گرفته تا جنگ فرسایشی و حمله مستقیم و ترورمسئولین و مردم و انواع عملیات های تروریستی و تخریبی در کشور و علیه منافع نظام و هجمه همه جانبه و شبانه روزی وسایل ارتباط جمعی به ویژه در ده سال اخیر به صورت ماهواره ای و اینترنتی علیه این نظام مردمی انجام شده و با عنایت الهی هنوز که هنوز است این نظام مقتدرانه به سمت جلو در حرکت است. به جرات می توان گفت که اگر اندکی از این دسایس علیه هر یک ازحکومت های کشورهای عضو جامعه بین الملل صورت می گرفت در اندک زمانی سقوط می کرد.
آخرین ضرب الاجل آمریکا علیه ایران، اول ژانویه 2010بود، که این بارهم با همه توان به تهدید مستقیم ایران پرداختند، اینک یک ماه از آن تاریخ موعود می گذرد و هنوز ایران در مسیر منافع ملی خود گام بر می دارد و باج به شغال نداده است. مساله ای که من می خواهم بگویم این است که آیا آنها می خواهند اقدام آخر که حمله به ایران است را انجام دهند یا نه؟ و چه زمانی؟
همانگونه که می دانید امریکا همیشه زمانی یک جنگ جدید در ابعاد بین المللی می آفریند که دچار بحران های اقتصادی و اجتماعی داخلی شده باشد و برای انحراف افکار عمومی داخلی آمریکا از این موارد، اقدام به شعله ور کردن جنگ های عظیم در سایر نقاط جهان می کند که هم با آن بر عیوب خود سرپوش بگذارد و هم با فتوحات جدید از منافع مستعمره های جدید با حکومت های دست نشانده استفاده کند. در سه سال گذشته اقتصاد آمریکا شوک منفی عظیمی بر اقتصاد بین المللی وارد کرده است که اثرات آن را در تمام دنیا و به صورت کمینه در ایران مشاهده می کنیم. عمق فاجعه اقتصادی بین المللی را با آمار روزانه ورشکستگی بانک های بزرگ کشورهای غربی به روشنی مشاهده می کنیم و همچنین صداهایی که از داخل آمریکا برای استقلال بعضی ایالت های آن از دولت فدرال به گوش می رسد. به نظر این حقیر سردمداران صهیونیستی آمریکا در این برهه به دنبال طرح ریزی یک رویارویی بزرگند که بتوانند با انجام آن گره بسیاری از مشکلات خود را باز کنند.
حمله به ایران می تواند در صورت موفقیت تضمین کننده همه منافع آنان در این اوضاع بحرانی باشد. چون؛
1- ایران کشوری است که در بهترین موقعیت استراتژیکی قرار دارد و شاهراه شرق و غرب است و درست درمرکزحکومت های دست نشانده مستعمره ی آمریکا قرار دارد.
2- ایران در اکثر منابع و تولیدات بین ده کشور اول جهان قرار دارد.
3- با وجود حکومت دینی در آن و درصورت پیشرفت، می تواند فاتحه نظریه حکومت های لیبرال دموکراسی را درجهان بخواند.
4- باداشتن یکی از پویاترین مردم سالاری های جهان در منطقه ای که همه ی حکومت های متحد آمریکا در نهایت دیکتاتوری و به صورت قرون وسطایی اداره می شوند، می تواند به الگویی مناسب برای مردم تحت ستم این کشورها تبدیل شود و منافع غرب را به خطر بیندازد.
5- شعار ما می توانیم ایرانیان و عمل به آن و قدم گذاشتن به محیط های ممنوعه علمی که در انحصار چند قدرت سلطه گر جهان بوده از قبیل انرژی هسته ای، فنآوری های فضایی، سلول هی بنیادی، تولیدات پیشرفته نظامی و به ویژه موشکی.
6-عدم به رسمیت شناختن رژیم مجعول و غاصب و جنایت کار اسرائیل که باعث ریشه دار شدن بحران مشروعیت آن شده است. اسرائیل عمق استراتژیک غربیهاست.
7-عدم توان غلبه بر گروه های جهادی که با استفاده از الگوی ایران اسلامی پا به عرصه مقاومت و جهاد علیه اسرائیل به عنوان نوک پیکان غرب و صهیونیسم بین الملل گذاشته اند مانند: حزب الله لبنان و جهاد اسلامی و حماس فلسطین.
8- به قدرت رسیدن حکومت های چپ گرای مخالف آمریکا با نگاه ویژه به ایران در آمریکای جنوبی و سایر نقاط جهان.
9- شروع حرکت بیداری اسلامی در کشور های اسلامی با الهام از انقلاب اسلامی ایران.
10-شکست آمریکا در عراق و افغانستان و افزایش نفوذ ایران در این کشورهای اشغال شده توسط آمریکا.

اینک علایمی که نشان از نیت جنگ طلبانه آمریکا و سران صهیونیستی آن علیه ایران وجود دارد را بیان می کنم:
1- افزایش ناگهانی نیروهای آمریکایی در افغانستان به بهانه واهی.
2- خروج نیروهای نظامی آمریکا از شهرهای عراق به صورت غیرمنتظرانه پس از اجتماع جنبش سبز تهران در25 خرداد 88 - انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران- و تجمع تمامی نظامیان در مرز با ایران.
3- بروز فتنه های بزرگ در ایران و رو کردن اکثر مهره های مزدورشان در انتخابات و حضور فعال همه دیپلمات های غربی حاضر در تهران در راستای تقویت دروغ تقلب و دامن زدن به آشوب ها.
4- علنی شدن شعارهای مخالفان داخلی نظام- مزدوران بیگانگان- در خصوص اصول مترقی قانون اساسی.
5- اعلام رسمی حمایت از آشوبگران وقایع انتخابات از سوی آمریکا و اسرائیل و متحدانش.
6- اعلام رسمی کمک های مالی به مخالفان جمهوری اسلامی برای روحیه بخشیدن به آنها و در بوق و کرنا کردن آن.
7- استقرار سیستم دفاعی سپرموشکی در خلیج فارس.
8- حمله به شیعیان یمن برای زهر چشم گزفتن از شیعیان موافق ایران در کشورهای خلیج فارس.
9- حضور پررنگ اسرائیل و امریکا در کردستان عراق و حمایت همه جانبه و آموزش نظامی مخالفان ایران در کردستان عراق مانند: اکراد تجزیه طلب و گروه های سلطنت طلب.
10- انتقال بخشی از منافقین از اردوگاه اشرف به پاکستان جهت تقویت گروهک مزدور و تروریستی ریگی.
11- شروع به ترور اشخاص در داخل کشور جهت ایجاد رعب و وحشت در میان مردم و مسئولین.
12- افزایش تحریم های اقتصادی و دادن باج به قدرت های دیگر مثل روسیه و چین.
13- خارج کردن ارز از ایران توسط شرکت های هرمی و ... .
14- افزایش هجمه های تبلیغاتی بر ضد ایران.
15- سعی در به قدرت رساندن مجدد بعثی ها در عراق و طالبان در افغانستان.
16- تهدید مکرر هم پیمانان ایران – سوریه و حزب الله و حماس- توسط اسرائیل.
17- اشغال هائیتی برای تسلط بر منابع نفتی آن و عدم نیاز به نفت خلیج فارس درصورت طولانی شدن جنگ و همچنین تحت فشار گذاشتن کشورهای موافق ایران در آمریکای جنوبی با حضور نظامی بیخ گوش آنها.

لازم به ذکر است این حمله می تواند به صورت غیرمنتظره و یا به دنبال بهانه ای واهی مثل جریان 11 سپتامیر آمریکا ویا حمله اسرائیل و... به وقوع بپیوندد.
درکل هر جنگی منفی است اما باید بدانیم که ما مکلف به دفاع از خود و کیان ملی و اسلامی کشورمان هستیم . درصورت حمله ی امریکا به ایران، آمریکا و غرب با بزرگترین شکست تاریخی خود که انشالله منجر به تغییر جغرافیای سیاسی کل دنیاست روبرو خواهند شد. سران صهیونیسم بین الملل باید ابرقدرتی ایران رادر جهان بپذیرند. همانگونه که آقای استفان کینزر نویسنده مشهور و خبرنگارروزنامه نیویورک تایمز در کتاب خود پیرامون قدرت های قرن 21 آورده است؛ ایران اسلامی در دهه های آینده یکی از سه ضلع مثلث قدرت جهان خواهد بود.
لذا این حکام فاسد سعی خواهند که این اقتدار را به تاخیر اندازند اما نمی دانند که
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از آنکه خداهست در اندیشه ی ما
و چه بخواهند و چه نخواهند و چه حمله بکنند و چه حمله نکنند، ایران اسلامی تمام قله های دانش و فنآوری را فتح خواهد کرد و به ابرقدرت بلامنازع جهان تبدیل خواهد شد تا با ظهور حجت حق این مملکت امام زمان با همه ی امکاناتش در اختیار ولیعصر ارواحنافداه قرار بگیرد و ایشان عدالت به معنای واقعی را در سراسر گیتی حکم فرما کند . انشاالله ...
پیامبر اکرم(ص) فرمودند:
پرچمی از سرزمین ایران با انقلابی چشمگیربه اهتزاز درمی آید و اولین بار به سوی عراق حرکت می کند... مهرنبوت (الله اکبر) برآن نقش شده است. وقتی این پرچم به اهتزاز درمی آید، شرقیان و غربیان با آن به مخالفت بر می خیزند. پس از آنکه جنگ آغاز شد، هیاتی برای مذاکره به ایران می آیند که در آن، هم عرب است و هم ترک. مذاکره شکست می خورد؛ ایران حمله می کند و پیروزی بزرگ نصیب ایران می شود. آنگاه آنان (ابرقدرتها) غنیمت خود را طلب می کنند و می گویند: شما خواری ما را خواستید، ولی خدا آنان را به خواری و ذلت خواهد کشاند و رسوا خواهد نمود.( یوم الخلاص )

صدقه

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
چند روز پیش برای عیادت یکی از نزدیکان در سالن انتظار یکی از بیمارستان های اصفهان بودم، بر تابلوی حدیث هفته بخش که بر دیوار نصب بود، حدیث جالبی نوشته شده بود که حیفم آمد برای شما و همچنین یادآوری به خودم ، نیاورم:
پیامبر اکرم (ص)می فرمایند:
برداشتن چیزهای آسیب رسان از سرراه مردم صدقه است،
نشان دادن راه به دیگری صدقه است،
عیادت از بیمار صدقه است،
امربه معروف و نهی از منکرصدقه است،
و جواب سلام دادن صدقه است. (بحارالانوارجلد96)
با خواندن حدیث فوق می فهمیم که صدقه تنها خرج کردن ریال نمی باشد بلکه انجام امور عام المنفعه و بدون چشم داشت از ابناء بشر و تنها وتنها به خاطر رضای خدا صدقه حساب شده و می تواند همان آثار پرداخت نقدی صدقه و شاید خیلی بیشتروبهتررا در زندگی برای ما داشته باشد.
خیلی از ما وقتی صبح از خانه خارج می شویم مقداری پول در داخل صندوق صدقات، در خانه یا در مسیر و محل کار خود می اندازیم و طبق روایات معتقدیم که صدقه، هفتاد نوع بلارا ازانسان دورمی کند وبه ویژه مرگ ناگهانی را. اگرحادثه ای برایمان اتفاق بیفتد وبه خیروخوشی تمام شود آن رامدیون صدقه دادن درآن روز می دانیم وبالعکس.
چندی پیش درکلاس تفسیرقرآن، استاد اسکندری فرمودند که طبق روایات برای صدقه دادن باید اول ازنزدیکان شروع کرد. یعنی اگر پدر و مادر مستحقند، اول باید به آنها صدقه داد تا بی نیاز شوند. بعد برادر و خواهر و فرزندان آنها و الی آخر. اگر بخواهیم صدقه ای که از مالمان می دهیم مقبول درگاه احدیت باشد این نکته ظریف را باید رعایت کنیم. یعنی اگر در اقوام و نزدیکان و آشنایانمان مستحقی باشد و بدانیم، هرچه صدقه به دیگران بدهیم مقبول خدا نخواهد بود. این نکته هم از منظر نظر بسیاری ازما دورافتاده است. امید است همه ی ما بدان عمل کنیم.

شایعه ورشکستگی بانک ملی

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
دیروز شایعه بسیار مضحکی در شهر پیچیده بود که جای بسی تامل دارد. شایعه ورشکستگی بانک ملی! و عجیب تر آنکه تعداد کمی هم باور کرده بودند و در بانک ملی به صف شده بودند تا سپرده های خود را پس بگیرند!
دشمن مدت های مدیدی است که هرروز با استفاده از شایعه ای قصد ضربه زدن به نظام را دارد و این اولین بار نیست ،آخرین بارهم نخواهد بود. اما از فضل خدا همین بس که خدا دشمنان نظام جمهوری اسلامی ایران را از احمق ها قرار داده است. در پروژه جدیدکه دشمنان پس از شکست پروژه انتخابات دهم، در سرلوحه کار قرار داده اند و از طریق ماهواره ها و اینترنت اقدام به پخش شایعات می کنند، شروع کار با پخش شایعه بانک ملی از آن الطاف الهی است که دست دشمن را کاملا رو می کند و عمق حماقت متولیان و حامیان داخلی و خارجی آنها رابه همه نشان می دهد.
بانک ملی قدرتمند ترین و ثروتمند ترین بانک جهان اسلام – نه تنها ایران- با دارایی بیش از پانصد و چهل هزار میلیارد ریال یکی از کم ریسک ترین یا بی ریسک ترین بانکهای دنیاست که با پشتوانه عظیم ملی و دولتی می تواند بی دغدغه به حیات بانکی خود ادامه دهد. شاید اگر این شایعه پراکنی را از بانک های کوچکتر شروع می کردند، با توجه به سطح فکری اکثریت متمول جامعه به نتایجی که می خواستند، می رسیدند، اما با انجام این حماقت به نظر اینجانب خودشان به خودشان پاتک زدند و ازهمین حالا ازعموم مردم حساسیت زدایی کردند. چون با عدم ورشکستگی این بانک، در اذهان آن اقشاری که به حرف آنان گوش می دادند به چوپان دروغگو تبدیل شده و دیگر شایعات بعدیشان بازخوردی در جامعه نخواهد داشت. البته عده ای هم هستند که به عمد به آن دامن خواهند زد که هرکدام منافع خود را دارند. دراین شایعه شاید ذینفعان عبارت باشند از سیاسیون ورشکسته، بانک های رقیب داخلی و خارجی، شرکت های اماراتی که سرمایه بسیاری از ایرانیان از آنان خارج شده است، شبکه های ماهواره ای وابسته و ... .
اینک برای تنویرافکار شما دوست عزیز،قسمت هایی از مقاله ی مشترکی را که دو تن از چهره های سیاسی – اجرایی آمریکایی در روزنامه وال استریت ژورنال نوشته اند- روزنامه کیهان 04/11/88 - ، برایتان می آورم تا اصل این شایعات را بدانید و منتظر بقیه این اقدامات خبیثانه دشمنان این ملت باشید. البته منظور من توسعا راهکار دوم این اشخاص است و بقیه مقاله برای شناخت کلی آفات بعدی است که توسط دشمنان و ایادی داخلی شان اجرا خواهد شد:
تاکتیک های جنگ نرم
دو مقام سابق آمريكايي طي مقاله مشتركي در روزنامه وال استريت ژورنال به بررسي اين موضوع پرداختند كه «آمريكا چگونه مي تواند از اپوزيسيون در ايران حمايت كند و كدام برنامه مي تواند در تضعيف جمهوري اسلامي و برنامه اتمي آن موثر باشد».جيمز كي گلسمن (معاون وزير امورخارجه در امور ديپلماسي عمومي در دولت بوش) و مايكل دوران (دستيار وزير دفاع دولت بوش در حوزه ديپلماسي عمومي) در اين مقاله تصريح مي كنند: موضوع ايران از احتمال بمب گذاري القاعده مهمتر است. اقدام نظامي يا سازش با رژيم ايران هيچ كدام براي مقابله يا تهديد ايران عملي نيست. راه حل سوم، به قدرت رسيدن دولتي ضعيف تر و كمتر متخاصم در ايران است. اين راه حل با حوادث پس از انتخابات، عملي تر به نظر مي رسد. با اين حال آمريكا و متحدانش از توجه جدي به اين موضوع شانه خالي كرده اند. سياستگذاران آمريكايي استدلال مي كنند حمايت آشكار از مخالفان به جمهوري اسلامي امكان مي دهد تا اعلام كند اپوزيسيون، ماموران آمريكا هستند. با اين احوال، آمريكا چگونه مي تواند از اپوزيسيون حمايت كند؟دو مقام سابق آمريكايي در پاسخ سوال مذكور مي نويسند: كليد راهگشا براي رسيدن به هدف عمده سياسي يعني تغيير ماهيت رژيم، دادن پيام هايي استراتژيك است كه حرف و عمل را به هم بياميزد. هر كاري كه انجام مي دهيم، هر حرفي كه مي زنيم و هر كاري كه انجام نمي دهيم و هر حرفي كه نمي زنيم، بايد براي تحقق همين هدف تغيير هماهنگ شود. سياست مذكور 4 وظيفه جداگانه را در پيش دارد. هدف اول فراهم ساختن حمايت معنوي و آموزش براي انقلاب سبز است. در اين زمينه بايد طرف هاي سوم به جاي دولت آمريكا نقش اصلي را ايفا كنند. بايد به ياد مخالفان و اپوزيسيون آورد كه ديگران در اوكراين و گرجستان با طي همان مسيري كه آنها مي روند، موفق شده اند. به عنوان نمونه بايد گزارش هايي منتشر كنيم كه در اوكراين يا گرجستان، چه راه هايي كارآيي داشت. توضيحات سراني نظير واسلاو هاول از جمهوري چك را نقل كنيم. يا راهنماييهاي دگرگوني از طرق مسالمت آميز را نظير آنچه جين شارپ زير عنوان «از ديكتاتوري تا دموكراسي» منتشر كرد، منتشر كنيم يا اثر پيتر اكرمن با نام نيرويي قدرتمند تر. بايد مستندهاي موجود درباره انتقال قدرت در كشورهاي اروپاي شرقي را به زبان فارسي دوبله كنيم.وال استريت ژورنال درباره توصيه هاي بعدي ادامه مي دهد: راه دوم تشديد تحريم هاي اقتصادي عليه ايران و نسبت دادن آن به جمهوري اسلامي و فساد اقتصادي است. ما بايد بگوييم مشكلات اقتصادي نتيجه مديريت بداقتصادي است همان گونه كه اپوزيسيون مشكلات اقتصادي را به سياست خارجي رژيم مرتبط مي كند. راه سوم، انجام اقدامات لازم براي افزايش تماس با ايران و افزايش تماس مخالفان با خارج است. برنامه هاي راديو فردا و تلويزيون ماهواره اي صداي آمريكا بايد به سرعت تقويت شود و انگليس را نيز به اقدام مشابه از طريق بي بي سي تشويق كنيم. ما بايد به مخالفان در كسب فناوري ارتباطي جديد كمك كنيم.دو مقام آمريكايي سابق و فعال در حوزه افكار عمومي و جنگ نرم در پايان توصيه مي كنند: «بايد با اقدامات تبليغاتي و برخلاف تبليغات جمهوري اسلامي، اعلام كنيم اصلاح طلبان جريان مردمي و در خدمت كشورشان هستند. بايد اين تبليغات را كه آمريكا ضعيف شده و مي خواهد از طريق ايران، خود را از گرفتاري هاي خاورميانه خلاص كند، خنثي كنيم. بايد با ادعاي جمهوري اسلامي كه برنامه هسته اي موجب پيشرفت كشور مي شود و غرب دنبال عقب نگاه داشتن ايران است، مقابله كنيم. ما بايد افرادي را از داخل ايران به سمينارها دعوت كنيم كه حتماً با مخالفت رژيم مواجه خواهد شد و در آن صورت به افكارعمومي ايران بگوييم اين رژيم مستقر شماست كه مي خواهد شما را عقب نگه دارد.»

چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

مناظره روبه فردا

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
چندی است که در شبکه سه سیما در پایان شب، گفتگوهایی یا به عبارت بهتر مناظراتی برگزار می شود که از چهره های مطرح دو جناح رایج سیاسی کشور درآن شرکت می کنند و دیدگاه های خود را که قالبا متضاد است، درباره مسایل انتخابات دولت دهم و پیامدهای آن و حوادث مرتبت با آن ارائه می کنند. زمانی که این برنامه را در نقطه اوج آن درشب پیش که بین دکتر حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان و آقای کواکبیان مدیر مسئول روزنامه مردم سالاری بود می دیدم، با خود اندیشیدم و حسرت خوردم که چرا این برنامه ها از همان روز بعد از انتخابات رقم نخورد. چرا افراد شاخص هر دو جناح و حتی معترضین به انتخابات، به این برنامه ها دعوت نشدند تا موضوعات برای مردم کوچه و بازار به روشنی بیان شود تا این شیادان سیاسی وابسته به صهیونیسم این گونه فضا را غبار آلود نمی کردند و این هزینه حیثیتی سنگین را به نظام تحمیل نمی کردند.
هرکس مناظره را با دقت می نگریست به راحتی می فهمید که جریان اصولگرا به راحتی برای هر ادعای خود سند و مدرک دارد ولی جناح اصلاح طلب فقط و فقط با احساسی کردن ماجرا و آوردن مثال های بی ربط و غوغاسالاری می تواند مخاطب جمع کند. در میانه مناظره آقای شریعتمداری گفت : صدای بلند، دلیل برای محکم بودن دلیل نیست. این مطلب عمق استراتژی جناح اصلاح طلب رانشان می دهد.
در قبل و بعد از انتخابات تقریبا قریب به اتفاق سخنرانی ها و مناظراتی که در دانشگاههای کشور انجام شد. همیشه و همیشه با هوچی گری، سرو صدا و تشنج آفرینی های حامیان جنبش سبز اموی مختل شد. این ها چون هیچ حرفی برای ارائه ندارند معمولا با متشنج کردن فضا نمی گذارند طرف مقابل به راحتی و با تسلط کامل مطالبش را بیان کند و با ایجاد جو هیجانی مانع شنیدن سخنان و دلایل طرف مقابلشان توسط حامیان خود می شوند. چون اگر حامیان احساسی آنها اندکی به ضعف عمیق ایدئولوژیک آنان پی ببرند، با ریزش شدید هواداران خود طرف می شوند.
حال با خود می اندیشیدم که ای کاش! در یکی از برنامه های صدا سیما به آنها تریبون می دادند و به مانند اول انقلاب این افراد معاند را در مناظرات شرکت می دانند تا بی دینی و بی تقوایی و بی هویتی و بی سندی آنان برای قشر فهمیده که در فضای غبارآلود فتنه دچار سردرگمی شده اند، روشن تر شود. شاید اینان که مدعی سردمداری جریانی خاصند، یاد بگیرند که چگونه صحبت کنند و چگونه بشنوند. یادبگیرند که حرف را که می زنند بتوانند مزه مزه کنند و برای حرف خود مسئولیت قائل باشند. شاید بعد از برگزار ی این گونه مناظرات آرزوی دیرینه رهبری در خصوص برگزاری کرسی های آزاداندیشی تحقق می یافت.
اگر نیک بنگریم خواهیم دید؛ مقام عظمای ولایت با ارائه طرح کرسی های آزاد اندیشی در دانشگاه ها همین خلا را احساس کرده و می خواهد. با بیان صحیح همه مسائل در مکانی ضابطه مند و خارج از احساسات، میدان بازی را از خائنین به این ملت بگیرد و گرد وغبار فتنه را بخواباند تا سره از ناسره شناخته شود. ای کاش متولیان امر چشم به دهان رهبری داشتند به عملی کردن رهنمودهای ایشان می پرداختند.

دوشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بازهم دیر رسیدم

به نام خدا،اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
درخصوص حرمت شکنی روز عاشورای 88 ،به علت مشکلات متعدد شخصی نتوانستم مطلبی بنویسم و تکلیفم را ادا کنم. اما در صفحه 14روزنامه کیهان مورخ 13/10/88 مطلب کاملی را از خانم حمیده شمسیان به نقل از مجله زن روزدیدم که بیان احساسات بسیاری از دلسوختگان و علاقه مندان اهل بیت بود. لذا آن را عینا برایتان می گذارم:
بازهم دیر رسیدم
حسين جان، از روي تو و فرزندانت شرمنده ام. شرمنده ام كه در آن هنگامه سخت نتوانستم به اندازه قطره اي در اقيانوس مواج عاشقانت، همان 72 تن يار آسمانيت حضور داشته باشم.نتوانستم سپر تيرها و نيزه هايي باشم كه پيكر مقدست را نشانه رفته بود. نتوانستم مانع سنگي باشم كه به دست اشقيا، پيشاني مباركت را شكافت و محاسنت را به خون مقدست خضاب نمود.شرمنده ام از اينكه نتوانستم غبار غمي از چهره نورانيت بزدايم.مولاي من، فاصله اي 1400 ساله، مرا از تو و از خدمتت در روز واقعه جدا انداخت و اندوه آن را تا هميشه تاريخ با حسرت «ياليتني كنامعك» بر دلم باقي گذاشت. اما اين بار من فقط ساعتي فاصله داشتم كه خود را به اردوي تو برسانم. فقط ساعتي اي عزيز خدا، عمري خواندم كه«هذا يوم فرحت به آل زياد و آل مروان»و بر ماتم تو و داغ جانسوز خواهرت گريستم.اما اين بار ديدم كه يزيديان هلهله كردند در روزي كه«سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است.»اين بار هم دير رسيدم. اين بار هم وقتي رسيدم كه خيمه هايت سوخته بود، پرچم و بيرقت آتش گرفته بود. وقتي رسيدم كه حراميان، عزاداراني را كه به تأسي از تو، در ظهر عاشورا به نماز ايستاده بودند، سنگ باران كردند. وقتي رسيدم كه سنگ جفاي امويان، پيشاني نوجوان معصومي كه به عشق تو سياه پوشيده بود را شكافت و خون مطهرش سنگ فرش خيابان رارنگين نمود.حسين جان، باز اين منم كه دير رسيدم و باز اين منم كه بارگران اين حسرت را بر دوش جانم مي كشم. مي دانم كه با تو بودن، براي تو بودن، با تو ماندن و براي تو از جان گذشتن، لياقت مي خواهد اما به روح پاك و آسمانيت و به غربت و مظلوميتت سوگند كه ديگر با تأخير به اردويت نمي آيم.اين بار شغالان و كفتاران در روزي كه «جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند» عرصه را خالي ز شيران حق ديدند و خيابان هاي خلوت شهر را جولانگاه اعمال ننگين خود قرار دادند. اما با تو عهد مي كنم كه اگر ديگر بار عرصه اي بود و معركه اي، بي تأمل ندايت را لبيك گويم و جانانه شاهد زيباي «احدي الحسنين» را در آغوش گيرم.

كي لشكرمعاويه كي يارمرتضي است؟

به نام خدا،اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
درخصوص وقایع اخیر حاصل از عدم تمکین به قانون و رای عده ای قدرت طلب و فاسد و پیامدهای آن،یک شعر زیبا ازآقای غلامرضا سازگار در صفحه 14 روزنامه کیهان مورخ 09/10/1388 چاپ شده که عینا برایتان می آورم و قضاوت را به عهده خودتان می گذارم. در خصوص هر بیت تفکر کنید:
اسلام ناب راه شهيدان كربلاست
راه حسين، راه علي، راه انبياست
هر روز روز، جنگ حسين(ع) است با يزيد
هر لحظه از گذشت زمان امتحان ماست
اي پيرو طريق ولايت به هوش باش!
خط يزيد و خط ولايت ز هم جداست
هر روز گوشه اي صف صفين مي شود
كي لشكر معاويه، كي يار مرتضي است؟
يك دسته خون ز خوان معاويه مي خورند
يك قوم را علي ولي الله مقتداست
ما از علي جدا نشديم و نمي شويم
ميزان حق علي است، علي نفس مصطفي است
اي لشكر معاويه هاي زمان به هوش!
خط شما هميشه خطا بوده و خطاست
اي نهروانيان ز چه با هم يكي شديد؟
فردا ز ذوالفقار علي فرقتان دوتاست
اين رشته هاي سبز كه بر خويش بسته ايد
قرآن دشمنان علي روي نيزه هاست
نامردي معاويه با خونتان عجين
تكرار عمرو عاص همين فتنه شماست
گيرم كه با علي زمان داشتيد جنگ
آتش زدن به هستي مردم كجا رواست؟
ديديد همچو مورچه گشتيد پايمال
ديديد اين محيط پر از لشكر خداست
بيهوده مثل موج نكوبيد سر به سنگ
كه اين امت مقاوم، چون كوه پا به جاست
ما لب به ناسزا نگشوديم هيچگاه
هرچند تا ابد به شما ناسزا سزاست
با اين همه به دامن ملت شويد باز
كه اين ملت بزرگ كريم است و پارساست
چون حر كنيد بسوي حسين زمانه رو
تا بين خلق يكسره قامت كنيد راست
پا جاي پاي حر بگذاريد و حر شويد
امت پي هدايتتان بر لبش دعاست

جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

کتاب ورای نمودها و نمادها

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
کتاب فوق نوشته مسعود رضایی شریف آبادی،چاپ دوم شهریور1388، نشر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، قطع رقعی، در 136صفحه
در این کتاب نامه آقای هاشمی رفسنجانی به رهبر معظم انقلاب در تاریخ 20/03/1388 و نامه میرحسین موسوی به شورای نگهبان در تاریخ 30/03/1388 و سخنرانی محسن کدیور در تورنتو کانادا در تاریخ 07/04/1388 عینا آورده شده است.
جواب نامه آقای هاشمی راآقای عباس سلیمی نمین ،جواب نامه موسوی و سخنرای کدیور را آقای مسعود رضایی نوشته است. خواننده منصف با خواندن این نامه ها به همراه جواب هریک -چون نظر دو طیف مخالف هم رابا هم دارد- به راحتی می تواند قضاوت کند و تقریبا جبهه حق را تشخیص دهد. در جوابیه به هاشمی نکات بسیاری گفته شده که هرچند بسیار محترمانه نگاشته شده، اما دقیقا آنچه باید می گفته ، گفته است و بسیاری از حقایق تاریخی را که در گذشت زمان از خاطرمان رفته بود، دوباره یادآوری کرد و دلایل بسیاری از حب و بغض این خواص در جریان انتخابات دهم برایمان مشخص می شود.
مطالعه این کتاب برای آنان که روح حقیقت جو دارند و درغبار فتنه دچار شک شده اند، بسیار پرفایده خواهد بود.

کتاب تقلب بزرگ

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
کتاب فوق نوشته فرشاد مهدی پور،چاپ پنجم1388، نشرمرکز اسناد انقلاب اسلامی، قطع پالتویی، در 100صفحه
در این کتاب که تا تابستان 1388 چهاربار تجدید چاپ شده است، نویسنده دلایل موسوی کاندیدای شکست خورده انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران را برای ابطال انتخابات بررسی کرده و دلایل بسیار محکمی بررد نظرات وی آورده است که بسیار جالب توجه است و هر انسان منصفی را خارج از دسته بندی های رایج و غیر رایج سیاسی متقاعد می سازد و برصحت انتخاب آقای احمدی نژاد در دوره دهم صحه می گذارد. خواندن این کتاب را به هرکس که شکی در سلامت انتخابات دارد توصیه می کنم و مطمئنم که اگر کمی انصاف داشته باشد و به دنبال حقیقت باشد، متقاعد خواهد شد. البته باید بدانیم که کسی را که خواب است می توان بیدار کرد اما کسی که خود را به خواب زده است را نمی توان بیدار کرد.

کتاب شنبه پس از انتخابات

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
کتاب فوق نوشته محمد سعید کاوه، چاپ هفتم1388، نشرمرکز اسناد انقلاب اسلامی، قطع پالتویی، در 246صفحه
در این کتاب که تا تابستان 1388 شش بار تجدید چاپ شده است، نویسنده سعی نموده است اهم موضع گیری های سران جناح شکست خورده انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران و سایر مسئولان نظام را ازتاریخ 21 خرداد 1388 تا 11تیرماه 1388 که در رسانه ها مطرح شده است، بیاورد. ایشان این چند روز را بیست روز مخملین نامیده اند که واقعا اگر انسان منصف باشد و کمی هم مطالعه داشته باشد با نویسنده هم عقیده خواهد شد.
این کتاب بیشتر حالت روزشمار دارد و وقایع را به صورت روزشمار در این چند روز التهاب نشان می دهد و برای آنان که آن روزها را پیگیری می کردند، تجدید خاطرات است. خواندن این کتاب برای آنان که علاقه مند مسایل سیاسی هستند، توصیه می شود.

کتاب بهاییان درعصرپهلوی

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
کتاب فوق نوشته احمداللهیاری از دفتر پژوهش های موسسه کیهان،چاپ اول، مهر1387،نشرکیهان،قطع رقعی، در304صفحه، جلد31 از مجموعه نیمه پنهان
این کتاب دارای سه مقدمه است که در پیشگفتار آقای حسن شایان فر، نحوه ی شروع به کار مجدد مرحوم اللهیاری در کیهان را نوشته است. در مقدمه بعد، وصیت نامه مرحوم احمد اللهیاری را چاپ کرده اند که طبق وصیت خودشان بوده و شاید یکی از بهترین وصایایی بود که خواندم و خواندن آن را به همه دوستان توصیه می کنم. او نحوه انحراف روشنفکرانه خود و یاران قدیمش را در کانون نویسندگان، نوشته و چرایی توبه و بازگشتش به سمت اسلام و ایران و ولایت را نوشته و هر صاحب فکری باخواندن آن عبرت می گیرد. در مقدمه سوم، یادداشت نویسنده ،همان مقدمه شروع کتاب به قلم مرحوم اللهیاری است.
این کتاب دارای پنج فصل است. نویسنده سعی کرده است با نگارش مشاهدات خود ازغارتگری ها و مفاسد بهاییان در نظام دیکتاتوری پهلوی و حضور پررنگ این اقلیت کم شماردرتمام مصادر قدرت وثروت این مملکت درراستای طرح و برنامه صهیونیسم بین الملل و با حمایت دایم انگلیس و آمریکا پرده بردارد. دراین کتاب تقریبا نفوذ این اقلیت کم شمار در تمام ادارات و ابعاد حکومتی ایران در عصر پهلوی را نشان می دهد و برنامه هایی که صهیونیسم بین الملل برای ازبین بردن فرهنگ واصالت وملیت این مردم داشته است.
پس از مطالعه این کتاب با تمام وجود خدای را شکر کردم که با انقلاب اسلامی ایران این طرح بزرگ صهیونیسم ها و حامیان انگلیسی و آمریکاییشان شکست خورد وایران، ایران ماند.
در این کتاب نام های بسیاری از بهاییان ذکر شده است که به نسبت جمعیتشان این همه قدرت جالب توجه است. البته این مساله بابت توانایی های آنان نیست بلکه همانطور که امروز در کشور یمن از لحاظ جمعیتی 42درصد شیعه،57درصد سنی و یک درصد وهابی وجود دارد اما در این کشور فلک زده تقریبا اکثرمشاغل حساس و کلیدی و قدرت ها متعلق به به این یک درصد وهابی است چرا که بهاییت و وهابیت زاییده استعمارگرانند وآنها با بهاییت درمیان شیعیان و با وهابیت در میان اهل سنت اختلاف می اندازند و خوب که دقت کنیم این دو نه تنها دین نیستند بلکه احزاب مافیای و سازمان های جاسوسی و اطلاعاتی و عملیاتی انگلیس و آمریکا در ممالک اسلامیند.
حال برای آنان که اهل مطالعه هستند تعدادی از اسامی بهاییان ذکر شده در کتاب را می آورم امیدوارم مورد توجه قرار گیرد:
حبیب ثابت(پاسال) و فرزندانش، هژبریزدانی و داوود معنوی از متمولین و زمین خواران دوره پهلوی. فقط جالب است بدانید حبیب ثابت درسال 1340که حقوق یک مدیرعالی رتبه دولتی در ایران 950تومان بوده برای تاسیس یک کارخانه تایر بالغ بر یک میلیارد و چهارصد و شصت میلیون تومان وام یک ونیم درصد از دولت می گیرد که این نشان از حمایت همه جانبه و بی قید و شرط خاندان پهلوی از بهاییان دارد.
امیرعباس هویدا نخست وزیر معدوم شاه که بهایی بود و درکابینه اش ده وزیر بهایی داشت.
حال اسامی نظامیان بهایی را بخوانید:
ارتشبد عبدالکریم ایادی، ارتشبد غلامرضا اویسی، ارتشبد فریدون جم، ارتشبد جعفرشفقت، سپهبد اسداله صنیعی، سپهبد پرویز خسروان، سپهبد حسین رستگار نامدار، سپهبد ابوالحسن سعادتمند، سرلشگرمقربی، سرلشگر ضرغام، سرتیپ هدایت اله سهراب، سرتیپ علی اکبردرخشانی، سرهنگ مهتدی، سرهنگ فردوس، سرهنگ شاهقلی و ... .
بسیاری از امرای ساواک و مدیران و مدیرکل ها و معاونین ادارات و حتی اداره اوقاف، بهایی بودند.
حال اسامی تعدادی از بهاییان که در عرصه فرهنگ و هنر بوده اند و هستند:
دکتر کامبیز محمودی (از مدیران اسبق تلویزیون ملی پهلوی و رییس بخش فارسی صدای آمریکا در حال حاضر)، فریدون فروغی(خواننده)، کریستین امانپور(خبرنگاربهایی زاده)، هوشنگ توزیع(شوهر شهره آغداشلو بازیگر)، پرتو بیضایی(دارای انجمن ادبی وپدربهرام بیضایی کارگردان)، هوشنگ سیحون(رییس دانشکده هنرهای زیبای تهران)، هما احسان(انجمن ایران فردا)، پرویزکاردان(بازیگرنقش مرادبرقی و صاحب شبکه ماهواره ای)، فرزانه تاییدی(بازیگرفیلم بدون دخترم هرگز) و ... .
این کتاب را حتما بخوانید.

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

کتاب عذرخواهی یک دقیقه ای

به نام خدا،اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
کتاب فوق نوشته کن بلاچارد و مارگرت مک براید با مقدمه اسپنسرجانسون و ترجمه علیرضامیرزایی، نشر تمیشه چاپ دوم 1386در 103صفحه.
این کتاب روش موثر برون رفت از تصمیم گیریهای غلط اشخاص و به ویژه مدیران است تا بتوانند با قبول مسئولیت از اشتباه گذشته خود جدا شده و اوضاع و روابط را به سامان برسانند. مطالعه این کتاب را به همه دوستان و به ویژه آنها که علاقمند به مباحث مدیریتی هستند، توصیه می کنم.
خلاصه کتاب (ص 101-103)
من سوالات زیر را از خود می کنم و صادقانه به آنها پاسخ می دهم:
- من مرتکب چه اشتباهی شده ام؟
- آیا آرزوها و احساسات و افکار کسی را نادیده گرفته ام؟
- آیازمانی که شایسته اش نبودم،کاری را به نام خودم تمام کردم؟
- چرا این کاررا انجام داده ام؟
- آیا آن عمل نسنجیده و عجولانه بوده است؟
- آیا عملی حساب شده است؟
- آیا نتیجه ترس و عصبانیت یا رنجش بوده است؟
- انگیزه ی من از انجام آن چه بوده است؟
- چه مدت است من اجازه داده ام این وضعیت ادامه پیدا کند؟
- باراول بوده یا قبلا تکرار شده است؟
- آیا این رفتار دارد به صورت عادت درمی آید؟
- حقیقتی که من از مواجه شدن با آن خودداری می کنم، چیست؟
- آیا خود من بهتر از رفتارهایم هستم؟

سپس کارهای زیررا انجام می دهم:
عذرخواهی یک دقیقه ای را با « پذیرش» شروع می کنم.
- من صادق هستم و پیش خودم می پذیرم که مرتکب کاراشتباهی شده ام و لازم است جبرانش کنم.
- من مسئولیت کامل اعمالم را می پذیرم و صادقانه، بی توجه به نتیجه، احساس می کنم که لازم است ازهرکسی که اورا آزرده ام، عذرخواهی کنم.
- من در مورد عذرخواهی کردن به سرعت واردعمل می شوم و هرچه زودتر به انجامش اقدام می کنم.
- من به هرکسی که آزرده ام، واضح وصریح می گویم که اشتباه کرده ام.
- من احساساتم را نسبت به کاری که انجام داده ام، بیان می کنم.

عذرخواهی یک دقیقه ای را با « درستی» کامل می کنم:
- من دریافته ام کاری که کرده ام با آن فردی که دلم می خواهد باشم در تضاد است.
- من دوباره تایید می کنم که خودم از رفتارم بهتر هستم و خود را می بخشم.
- با اصلاح رفتارم، و نشان دادن تعهدم برای عدم تکرار آن عمل، متوجه می شوم که چقدرآن شخص راآزرده ام.


خلاصه مطالعه

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام
شاید جالب باشد که بدانید من از سال 1380 تابه حال هر کتابی را که مطالعه می کنم و ازآن خوشم می آید -البته به غیرازکتاب های درسی و کاری و روزنامه ها و وب گشتهایی که می زنم - ،در سررسیدی، مشخصات و خلاصه و نتیجه گیری و نکاتی که از آن می آموزم را یادداشت می کنم.
چند روز پیش این سررسید را برداشتم و از اول مطالعه عنوانی کردم و بعضی نتیجه گیریها را در مقاطع زمانی خاص مطالعه آن کتاب ها، خواندم. برایم خیلی جالب بود و لذت بردم و تجدید خاطره شد. همان زمان کتابی با عنوان عذرخواهی یک دقیقه ای را مطالعه می کردم. در اواخر کتاب از قول نویسنده آن، آمده بود؛ بهترین راه قدردانی ازمن، یاددادن آموخته های من به دیگران است. من سخت تحت تاثیر قرار گرفتم و یاد فرموده پیامبر اکرم (ص) افتادم که می فرمایند: زکات دانش ، انتشار آن است. لذا برآن شدم که ازاین ساعت هر کتاب مفید و آموزنده ای را که خواندم و خودم خوشم آمد، مشخصات و خلاصه ای از آن را به جای آنکه در دفترم بنویسم در وبلاگم بنویسم.
شاید یک نفر، یک روز، گذرش به وبلاگ من خورد و شاید این مطلب را خواند و استفاده کرد یا به سراغ اصل کتاب رفت و آن را مطالعه کرد. همین برای من کافی است. امیدوارم در این نیتم ثابت قدم باشم و بتوانم ادامه دهم.

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

مطالعه، بی خط

به نام خدا،اللهم عجل لولیک الفرج،سلام
شاید اگر زمانی از کنار دکه های روزنامه فروشی رد بشوید و کمی بایستید و دقت کنید؛ ده ها نفر را در حال مطالعه تیترهای روزنامه ها و بعضا ورق زدن دزدکی مجلات می بینید. از هر ده – بیست نفر، شاید یک نفر روزنامه بخرد.
شاید فکرکنید که این ها این قدر مشغله دارند که نمی توانند روزنامه بخوانند. کمی دقت کنید! اینجا ایران است. جماعت ایرانی تا دلتان بخواهد وقت برای هدر دادن دارد؛ از هوله رفتن سرکار گرفته تا خواب طولانی بعدازظهر متصل به شب و دیدن سریال های آبگوشتی تک فیلمنامه ای ایرانی و فیلمهای بی دوبله خارجی و... . اما کافی است که به آنها توصیه مطالعه کنی که ناگاه با قیافه حق به جانب، از بی وقتی و مشغله فراوان می گویند و در آخر هم چند تا گوشه و کنایه بارت می کنند تا دیگر اگر مطالعه هم کردی در خفا باشد و از ترس آبرو بروز ندهی، که متهم به بیکاری و مزدوری و هزار عیب و ننگ دیگر می شوی.
شاید فکر کنید پول خرید روزنامه و مجله و کتاب ندارند. بازهم اشتباه فکر می کنید اکثر این جماعت دستشان به دهنشان می رسد اما حاضرند برای هر چیزی پول خرج کنند غیر از مطبوعات. آخر ما ایرانی ها یک خصلت عجیب دیگر هم داریم؛ خصلتی که در هیچ کجای دنیا پیدا نمی شود. بله ما تیترهای روزنامه ها را می خوانیم و هرکداممان براساس شاخص های ذهنیمان ده مدل تفسیر سیاسی عجیب و غریب برایش می سازیم و با حالتی کارشناسانه به خورد همدیگر می دهیم. در این مملکت اگر پیچیده ترین مسایل سیاسی – اجتماعی را از هر قشری از جامعه بپرسی، مطمئن باشید انواع نظرات کارشناسی را خواهید شنید و هیچ کس نیست که در قبال پرسش شما ، نمی دانم یا در تخصص من نیست، پاسخ دهد.
بگذریم، ما – منظورم بعضی ازما ایرانیان است- تا بتوانیم و به هر نحو ممکن از مطالعه درمی رویم. آن قشری از ماهم که خودشان را اهل مطالعه نشان می دهند در اصل مومن تک کتابی اند. از هر خط و جناحی که باشند فقط و فقط روزنامه و کلأ مطبوعات همان جناح را مطالعه می کنند و در اصل به یک خودسانسوری مطلق گرفتارند. هرچه به آنها دیکته شود، در کمال روشنفکری قبول می کنند و حاضر نیستند اندیشه های طیف مقابل را در قبال آن موضوع، ازمتون خود آنها مطالعه کنند. سیاسیون قالتاق هم از این ژست اهل فکر و مطالعه بودن این جماعت استفاده کرده و تقریبا این مردم تک کتابی را در همان خطی که می خواهند - در راستای منافع خود- هدایت می کنند.
در همین چند مدت اخیر بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم که اوضاع قاراشمیش شده بود، می توانستیم این بازی خورده ها را به وضوح ببینیم. وقتی از طرفدار سینه چاک عربده کش فلان نامزد می خواستیم که شاخص ها و ویژگی های نامزد مورد علاقه اش را برای ما بگوید، شاید ما را هم با خود همراه کند، اصلا نمی دانست چه بگوید. آنهایی که هم که با مطالعه دست و پا شکسته و منبرهای نصف نیمه حزبی که دیده بودند، مشخصات و خصلت هایی را می گفتند ، اصلا با نامزدشان تطابق نداشت. فقط کافی بود این ها به مطبوعات چند سال قبل هم خطی های خودشان رجوع می کردند تا می توانستند فرق دوغ و دشاب را بفهمند اما چه فایده... . سیاسیون غیرمذهبی همیشه یک موج راه می اندازند و بعد سعی می کنند از موج کور، موج سواری بگیرند و در آخر هم پیروز ایناننند و افسرده و پژمرده مردمی که از آنها بازی خورده اند و پیاده نظام شده اند.
این جماعت که انگار رسم شده هر چند سال یک بار حسابی سرکار بروند، اگر یک کمی به خودشان زحمت می دادند و از خودسانسوری و از آن حصار تعیینی سران کذاب افسادات خارج می شدند و کمی به مطالعه ی ریشه ای تر می پرداختند، اوضاع برایشان خیلی بهتر از این بود. شاید برایتان جالب باشد که با خیلی از این ها که درباره روزنامه کیهان و مدیرش دکترحسین شریعتمداری صحبت می کنیم، انگار از ضاله ترین کتب صحبت شده و خواندنش حرام است و لعن بر مسئولش واجب. وقتی عمیق تر با آنها صحبت می کنی درد را می فهمی که سران آن خط، چنان درباره این روزنامه و مسئولش در ذهن این بندگان خدا اراجیف ساخته اند که گویی در این روزنامه جز خرافات و دروغ چیز دیگری نیست. وقتی پیگیر می شوی اکثر قریب به اتفاق مخالفانش اصلا تا به حال چهار شماره متوالی این روزنامه را نخوانده اند که ببینند آیا حرف راست هم درآن نوشته می شود یا نه؟ حال خواندن کتب تاریخی و مرجع و کتب و نشریات سایر افکار پیشکششان.
کاش جوانان ما کمی اهل مطالعه دقیق بودند تا می فهمیدند؛
آنها که امروز در شبکه های ماهواره ای هرشب با یک کروات ظاهرشده و دم از آزادی و آزادی مطبوعات می زنند خود در زمان شاه خائن، سانسورچی و ممیزی مطبوعات بودند....
آنها که امروز ا ز رابطه با آمریکا سخن می گویند دیروز هرکه بر اساس منافع ملی می خواست با آمریکا رابطه بر قرار کند را، به مزدور امپریالیسم بودن متهم می کردند....
آنها که امروز حمایت از حزب الله لبنان را برخلاف منافع ملی می دانند، دیروز پیشنهاد هم پیمانی و برادری با صدام و طالبان در برابر آمریکا می دادند....
آنها که امروز سینه چاک فلان مرجع ساده اندیش شده اند، دیروز بدترین حرف ها را نثارش می کردند و از هر حرفش صدها لطیفه می ساختند....
آنها که امروز از مردم و تورم و معیشت مردم صحبت می کنند، دیروز مردم را لشکر قابلمه به دست فاقد فهم خطاب می کردند....
آنها که امروزبرای ما نطق می کنند، دیروزی هم داشته اند. شناخت دیروزشان و مقایسه با امروزشان فقط کمی مطالعه می خواهد و بس.

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

ریش بی ریشه

به نام خدا،اللهم عجل لولیک الفرج،سلام علیکم
اگردهه اول انقلاب را به یاد داشته باشید، یا بزرگترها برایتان تعریف کرده باشند. همه جوگیر بودند و تظاهر به مذهبی و انقلابی بودن عرف بود و تقریبا اکثریت این روحیه را داشتند و با بوجود آمدن دفاع مقدس تمام حاشیه ها وخط و خط بازیها هضم شد و اکثریت در یک مسیر مشخص قرار گرفته بودند. خیلی ها از روی ایمان خالص و اعتقادی که به امام و رهبر خویش داشتند و عده کمی هم از روی زرنگی و استفاده و بهتر بگویم سوءاستفاده خود را به این قشر می چسباندند و درعمل درمسیرمنافع خود بودند. بچه های ارتش و سپاه و بسیج با ریش یا بدون ریش در جبهه های جنگ جانفشانی می کردند و از خاک و شرف و عزت و ناموس این ملت در برابر همه دول خارجی که به کمک صدام آمده بودند، دفاع می کردند و آن موقع بعضی از آقایان مورد نظرمن با یک من ریش، در پشت جبهه هر روز یک ادا و اصولی در می آوردند و زمینه را برای زراندوزی خود و اطرافیانشان مهیا می کردند.
درآن دوره همه چیز جیره بندی بود و کوپنی. از قند، شکر، روغن و برنج گرفته تا سیگار و سیمان و تیرآهن. معمولا هم از طریق شورا و مسجد محل و یا از طریق تعاونی اداره جات و کارخانه ها توزیع می شد. هر کس می توانست سهمیه بیشتری بگیرد، در بازار آزاد سیاه با قیمت بسیار بالاتری امکان فروش داشت و پول خوبی به جیب می زد. در این هنگامه خیلی ها به صورت جز یا کل مایه دار شدند. بعضی ها از طریق ایجاد ارتباط ناسالم با ماموران توزیع و بعضی هم با کلاه گذاشتن بر سر آنها اقدام به استفاده بیشتر از این سهمیه ها می کردند. در آن زمان وقتی ریش کسی یک کم بلند می شد همه به شوخی به او طعنه می زدند که احتمالا شورا می خواهد تیرآهن توزیع کند و او منتظر تحویل سهمیه اش است تا بعد بتراشد و ... .
این جماعت متظاهر نان به نرخ روز خور تقریبا تا پایان جنگ برهمین منوال بودند و از نبود فرزندان انقلابی واقعی و حضورشان در جبهه سوءاستفاده کردند و تحصیلاتشان را تکمیل کردند و بسیاری از پست های مدیریتی ایران را به ناحق تصاحب کردند.
پس از اتمام جنگ و شروع دوران پر قصه و پر غصه سازندگی و تزریق پولهای کلان در بین این مدیران و وابستگان و نزدیکانشان و عدم دقت در کسب درآمد حلال از سویشان و تغییر فاز زندگی شان و سرعت و شتاب در مسابقه تجمل، کم کم در رفتار و گفتارو پوشش و ظاهر خیلی از این آقایان و خانواده هایشان تغییرات اساسی به وجود آمد . بعضی ریششان را آنکادر کردند و رفتند تو مایه ی ستاری. بعضی کم کم ریششان را با ماشین موذر آلمانی جوری می زدند که انگار روز قبل با تیغ زده اند و امروز کمی سرزده بیرون. بعضی رفتند تو مایه روشنفکری و ریش پرفسوری و بزی و ماکس پاور و .. . بعضی هم با ژیلت سه تیغه ریششان را از بیخ و بن کندند چنان که مورچه برآن سرسری بازی می کرد.خلاصه تا اینجا هم مشکلی نیست چون گذشته هر کس متعلق به خودش است و در آخر هم هر کس را درقبر انفرادی می گذارند و بس. اما این آقایان فوق الذکر شروع کردند به گیر دادن به آنهایی که ریش داشتند و تمام عقب ماندگی ها و ندانم کاریها را به گردن آنها انداختن.
آخر یکی نبود به اینها بگوید که مشکل که از ریش این بنده خداها نیست که ، مشکل از ریش بی ریشه شما مدیران سابق است که هر گندی به این مملکت زدید و بار خود را بستید و حالا خودتان هم با تراشیدن ریش کلک مرغابی زده اید و مشکلات را به گردن ریشدارهای حالا می اندازید. موقعی که ریش توش نان داشت و پست به همراه می آورد که شما داشتید و منافعش را هم بردید. اما حالا که ریش جز مسوولیت چیزی ندارد چرا بیخود سربسر اینها می گذارید. جالب است تمام کسانی که طی این سه دهه انقلاب به دگردیسی عکس رسیده اند و ریش های یک وجبی و شلخته شان به زیر ژیلت سه تیغه رفته است ، الحمد لله در امور مالی و منصبی، خوب رشد کرده اند و هم همه مایه دارند و هم صاحب منصب. خدارا شکر ما که بخیل نیستیم.
امروز ریشدارهامون سه دسته اند یک دسته خوش تیپ اند که چون ریش به آنها می آید می گذارند درانواع مختلف. دسته دوم ریش دارهای اجباری اند که آنها هم دو دسته اند آنها که بر ضروت کاری ریش دارند و آنها که در رودربایستی خانواده هاشون ریش دارند. دسته سوم که ریشدارهای اعتقادیند که شامل بازماندگان غافله رزمندگان، بچه مسجدیها، بسیجیها و در تعریف کلی جدید اصولگراهایند – همان رادیکالهای سابق به اعتقاد آقایان فوق الذکر-. این جماعت دسته سوم که حال و روزشان مشخص است به کم زندگی قانعند و از مکروه و مباح و حرام دوری می کنند . اما جالب است که هرجا در این مملکت توسط آقایان فوق الذکرو منصوبانشان خرابکاری صورت می گیرد مردم از چشم این دسته سوم می بینند و مکافاتشان دوبله شده. هم باید سنگینی مسئولیت اعتقادیشان را به دوش بکشند و هم طعنه ی دیگران تحمل کنند و کسان دیگری ببرند و بخورند اما عوام الناس به تحریک همان آقایان فوق الذکر اینان را مسئول بدانند. جالب اینجاست که امروز هم که در دولت دهم هستیم هنوز که هنوز است همان ریش سه تیغگان دوره سازندگی و اصلاحات در اداره جات بر مسند مدیریتی جلوس کرده اند و هر گندی که می زنند به گردن دسته سوم است.
خلاصه این ریش بلای جان و آرامش خیلی از از بچه های مخلص شده و آنهایی که مقاومند و تحت تاثیر اراجیف این آقایان ، ریشدارهای سابق، بچه ماهواره ایهای جدید و غرولند های زن و بچه شان قرار نمی گیرند و کلا ریش با ریشه دارند ریششان را حفظ می کنند ولی آنهایی که ریششان بی ریشه باشد آن را برباد می دهند.
حال یک قطعه شعری است از شاعری که نمی شناسم که در هفته نامه دوکوهه در سال 1380 چاپ شد را در مورد ریش بی ریشه برایتان می آورم امیدوارم از آن لذت ببرید:
ای رفیقان ریش ما را باد برد
میوه های باغ ما را باد خورد
ای رفیقان ریش ما بی ریشه بود
جنس ایمان های ما از شیشه بود
ای رفیقان در جهنم زنده ایم
با شما بودیم ولی شرمنده ایم
ای رفیقان کربلای پنج کو؟
حاصل آن کوه درد و رنج کو؟
ای رفیقان یادتان افسانه شد
نسل سوم با شما بیگانه شد
آرزوی نسل ما را موج برد
خانه های سبز ما را برج برد
عده ای حق شما را برده اند
در خیالی که شهیدان مرده اند
انقلاب ما چگونه کیش شد؟
چون ملاک آدمیت ریش شد!
بعضی از یارانمان را آب برد
بعضی از یارانمان را خواب برد
غیرت ما را به غارت برده اند
عصمت ما را اسارت برده اند
ای رفیقان قلبها سنگی شده
درعوض عکس شما رنگی شده
بروصیت نامه ها خندیده اند
با تفکرهای ما جنگیده اند
راه رسم مرگتان خود زندگی است
رفتن راه شما دیوانگی است
قاب عکس قبرتان زنگ می زند
چون موبایل عارفان زنگ می زند
چون نخندید! مشتیان با وفا
ما به جاتان می رویم کرب و بلا!


شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

حکایت حمله ملخ

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام دوستان، امروز مطلبی از گلستان بعدی خودم در خصوص خرج و برج تراشیدن زنها به طرق مختلف برای شوهرانشان آورده ام. البته این مطلب انشاالله شامل حال اکثر خانمهای خانه نمی شود:
حکایت حمله ملخ
ایام ماضی در اقلیم سپاهان،در قریه پزوه از توابع خوراسگان ، طی طریق می کردم. دهقانی بود حاج مجید نام و معتبرازاکابر پزوه که زانو بغل کرده و چمبرک زده و لک و لیویلش به غایت آویزان شده و بر کنار کشتزارش نشسته. دمادم از اعماق وجودش آهی سوزناک کشیده و اشکش ازمشکش سرازیر شده. حالتی بس رقت انگیز بود.
لختی بر موضع توقف کردم و در حال زارش نگریستم. بدو گفتم: ای دهقان این حال زار از برای چیست و کدام مصیبت عظما بر تو مستولی شده که راه در رو ندارد؟
حاجی گفت:با چشم ظاهرهم توان دیدن که چه بر سر من آمده. تو هم چشم سر داری و هم دل.
بدو گفتم: گمان برم که چه حادث شده. لیک بیان حال زار، خود کاهش دهد وخامت آن حال زار را. پس واگوی تا راحت شوی.
حاجی گفت: سالی به هزار محنت و خسّت آسمان، تنها با توکل بر خدا، گندم کاشتم و امید پروردم. حال که موقع دروست، لشکر ملخ، مزرعه ام را مورد تطاول قرارداده و خوشه های طلاگون گندمم را تاراج کرده. لختی خورده و لختی مالیده و لختی تباه کرده و باقی بر زمین ریخته. بی حیا همگنان می راند و می کند آنچه خواهد و دل من ریش ریش.
گفتم: سخنی راندی که دل هر مستمع بر حالت بریان گردد. لیک تو از برای آن قافیه باخته ای و به گوشه ای خزیده ای و دستان بر فوق سر افراشته ای که از بلاهای کبیره ی دیگر که متواتر برما هجوم می آورد غافل شده ای. بدان که خدای عزّوجل همیشه آنچنان مصیبت دهد که جای شکرش گذارد. این ملخ می خورد و لیک از ریشه برنمی کند و مقداری برخوشه گذارد و حداقل از مانده آن علوفه ای از برای چارپایانت خواهد ماندن. لیک از آن بترس که چنان برد که هیچ نگذارد.
حاجی گفت: آن کیست که برد و خورد و هیچ وانگذارد؟
پس از لختی گفتم: آن آفریده خطرناک زن است و از طایفه نسوان که قدما به غلط اورا ضعیفه نامند. که آن نامگذاری هم از موش مردگیشان بوده که در طول قرون ماضی و آتی آنچنان خود را نمایانند که جماعت رجل ساده ی عامی، وی را ضعیف انگارند و ضعیفه صدا زنند و در خاطرشان گذرد که توانند بر این طایفه غدّارمستولی گردند. این جماعت را کید و مکری است خداداد که جماعت رجل متکبراز آن محرومند و بی خبر.
حال اصل قضیت را گوش کن. هر آن دم که بدانند که در جیب قبای شوهر دوقران زیادت کرده به انواع حیل از قبیل ابتیاع مایحتاج خانه، مخارج مکتب فرزندان، خرید جهیزیه برای دخترکان، شدن به انواع مکتب یوگا و لاغری، رفتن به نزد اطبای حاذق از برای کوچک کردن دماغ و برآوردن گونه وقلوه کردن لب و در آخر مشبه شدن به آن روحوضی منحوس فرنگی -سرکار علیه آنجلینا جولی- و یا خرید انواع اسباب منزل ماهواره ای از برای توپوزی زدن به خواهرشوهر وجاری....آن دو قران رابه طرفة العینی با ناجوانمردی تصاحب کرده و بر باد فنا دهد. بیچاره شویش که چه مزدور دولت باشد و چه کاسب بازار هیچ نتواند کردن جز تسلیم.
این عمل آنان نه از برای رفع نیازشان، بل بابت آن است که مبادا دو قران جمع شود و تمبان شویشان دو شود که اگر دوشود؛ شاید، احتمالا، روزی، تقدیرأ، بر سرشان هوو آرد. اینان بدین سبب و من باب پیش دستی درهر موقع و موضعی، خرج و برجی تراشیده و شوی از همه جا بیخبر را تیغ زنند. اگر مرد عاقل بود و نم پس نداد، آنگاه است که فرزندان قطار کرده و هر کدام را با مستمسکی به ریش پدر آویزان نموده تا چنان او را تحت فشار گذارند که راهی جز دادن درهم و دینار جهت خلاصی از دست آنان نداشته باشد و این گونه مرد را تلکه می کنند که آب بدود و نان بدود مردان هم به دنبال آن. از برای آن است که مردان هرچه بیشتر درآورند بیشتر باید بدوند و بازهم بدوند... .
حاجی گفت: غم حمله ملخان، حمله اینان را از یادم برده بود لیک این ذکر مصیبت تو مرا به غم عظمای دیگر رهنمون شد که مدتی از آن غافل بودم. حال غم اکبری را که بدان مبتلایم را چنان به یادم آوردی که حمله ملخان از پی آن هیچ باشد که حمله ملخان را چاره باشد و اندازه ، لیک حوائج جماعت نسوان را نه اندازه است و نه چاره.

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

این روزها

به نام خدا
اللهم عجل لولیک الفرج
در روزنامه کیهان مورخ07/07/88درصفحه سوم نوشته ای زیبا از خانم میرزایی- خواهر شهید و همسر جانباز هفتاد درصد -چاپ شده است که حیفم آمد در وبلاگم نیاورم. واقعا اوضاع و احوال ایران پس ازانتخابات را زیبا ترسیم کرده است. امیدوارم شما هم از خواندن آن لذت ببرید:
اين روزها،بيرق تو نشان شير و خورشيد دارد و بيرق من نقش الله، بيرق تو كجا و بيرق من كجا؟آرمان تو سبوعيت است و آرمان من،...
اصلا تو از پرچم عشق نشان چه مي فهمي؟تو كه افتخارت دريوزگي است و قبله ات آمريكا و مقتدايت هوس هاي بي پايان.
آن روزها كه در خيابانهاي USA توله سگت را به گردش مي بردي و برق دلارهاي اجنبي دل و دينت را مي برد، در وجب به وجب اين خاك، سروقامتي به زمين مي افتاد و خون سرخ لاله رويي آبروي اين سرزمين مي شد.كودكان از ترس مي لرزيدند و مادران دردمندانه مي گريستند، پدران درهم مي شكستند و همسران در حسرت مي گداختند، اما پرچم عشق نشان لحظه اي بر خاك نيفتاد.
اين روزها،همه دين خود را به انقلاب و امام و شهيدان ادا كردند،يكي گفت صدا و تصوير مرا پخش نكنيد، يكي گفت ديگر فيلم بازي نمي كنم، يكي گفت ديگر جايزه هاي شما را نمي گيرم،يكي سبز به خودش بست، يكي سياهپوش شد،يكي سينه سپر كرد و گفت: من اين انقلاب را به آتش مي كشم و حق خودم را از آن مي گيرم.يكي گفت: براي حفظ نظام، انقلاب را بي آبرو مي كنم.يكي قلم بدست گرفت و يكي كوكتل و يكي كلت...نمي دانم، شايد اگر توپ و تانك داشتند روي صدام را هم سفيد مي كردند.
اين روزها،انگليس و اسرائيل خط امامي شده اند براي مدعيان خط امام، خط مي دهند، نسخه مي پيچند، مصاحبه ترتيب مي دهند،شعار مي سازند و ساعت الله اكبر تنظيم مي كنند و خلاصه، خط امام را حسابي خط خطي مي كنند.
به قول آقا، اين روزها، بسياري از خواص در امتحان مردود شدند.
يك خط امامي تندرو به گاردريل انقلاب كوبيد.
يكي از شاهراه ولايت خارج شد.
يكي در اتوبان رسالت چپ كرد.
آن يكي در يادگار امام كورس گذاشت.
ديگري در صادقيه ويراژ رفت.
يكي بسيج را دور زد، آن يكي آزادي را دنده عقب رفت.
ديگري در وحدت اسلامي خاموش كرد.
بعضي ها اما،... چراغ قرمز ولي عصر را هم رد كردند.
اين روزها،جاي هيتلر و چنگيز و نرون خاليست، كه امروز به نامردان عالم نوبل مي دهند.اين روزها،كسي به كودك فلسطيني نوبل نمي دهد آخر صورت هاي معصوم فسفرسوخته شان صلح جهاني را به خطر مي اندازد و ضجه هاي مادرانشان آوازه حقوق بشر را خاموش مي كنند.اين روزها،آقاي اوباما، از دلنگراني هايش براي كودكان اسرائيلي مي گويد، اينكه از ترس موشك هاي حماس خواب راحت ندارند.بسيار تاثرانگيز است، ولي چاره چيست؟ اين فلسطيني ها كه ول كن نيستند،اما آقاي اوباما، شما كه مرد تغيير هستيد و با اسرائيل هم منافع مشترك داريد،صهيونيست ها 06-05 سال ميهمان ناخوانده سرزمين فلسطين بودند، حالا شما يك ايالت به آنها بدهيد تا از شر اين فلسطيني ها راحت شوند، شما كه كشور قدرتمندي هستيد، يك ايالت كمتر يا بيشتر فرقي نمي كند،حداقل كودكان صهيون در پناه امن شما به آرامش مي رسندو دنيا به شايستگي شما براي رهبري دهكده جهاني ايمان خواهد آورد!
اين روزها،همه جا پر از رنگ و رياست. دين محمد(ص) ملعبه دجاله هاست.اسلام زخمي طالبان و القاعده و وهابي هاست.سبز هم نيرنگ ديرپاي قرآن بر سر نيزه هاست.هركس راهش از ديگري جداست.نعوذ بالله هركس خودش يك پا خداست.
اين روزها،علي اما تنهاي تنهاست.سردار پرافتخار عشق و ايمان، دست بسته، غريب و خسته ميان خيل ياران،زخمي تر از هميشه، دلواپس جمل و صفين و نهروان.خونين دل و خار در چشم، آماج بغض ها و كينه هاست.او تنها اميد گمشدگان در غبار فتنه هاست،بر عهد خود استواررهبرم خامنه اي، فرزند شايسته روح خداست.

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

حکایات گلستان بعدی ازسعدی

به نام خداوند جان و خرد
اللهم عجل لولیک الفرج
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت

چندی پیش در کلاس های دروس مدیریتی دانشگاه، استاد نصر همیشه در اثنای درس از رجوع به کلیات سعدی سخن می گفت که همه آنچه که غربیان با نام علم مدیریت به خورد ما می دهند - که کلا عمر کمتر از یکصد سال دارد- همه و همه متعلق به شیخ اجل سعدی است که هفت قرن پیش به زیبایی و فصاحتی خاص در قالب نثر و نظم آورده و هرکه بدان رجوع کند، آه از دلش بلند شود که چگونه ما مفاخر خود را فراموش کرده ایم و غربیان آثارشان را دزدیده اند و هرکدام قسمتی از مکتوبات سعدی را با تغییر الفاظ با نام خود و به عنوان نظریه ای مدیریتی ثبت کرده اند و ما ایرانیان از آن غافل.
پس از اتمام تحصیلات روزی از سر تفنن به سراغ کلیات سعدی که در کتابخانه ام گرد و خاک می خورد و تنها جنبه تزئینی خانه را داشت رفتم. شروع به مطالعه کردم، با پیش زمینه ای که داشتم هرچه بیشتر می خواندم مشتاق تر می شدم و برحسرتم می افزود که چرا بزرگان علم مدیریت ایران، این نظریه های مدیریتی امروز را بررسی نمی کنند و منبع آن را از کلیات سعدی استخراج نمی کنند تا دانشجویان و مشتاقان علم بدانند که آنگاه که غربیان بر درخت زندگی می کردند ما بهترین اصول مدیریتی را داشتیم که همینک بعد از هفتصد سال هنوز تازه است با نام های غربیان به خود ما عرضه می شود.
آب درکوزه وما تشنه لبان می گردیم
یار درخانه ما گرد جهان می گردیم
خلاصه هرچه سعدی در باب ملوک فرموده ، امروز در باب مدیران به کار آید و به حق هرکه بخواند و بدان عمل کند حتما مدیری خواهد شد جامع الاکناف و غالب و محبوب. اما چون نثر آن مسجع است و ادبی، ممکن است در نگاه اول فقط یک قطعه ادبی یا یک حکایت کوتاه به نظر بیاید. ولی وقتی در آن اندیشه شود به عمق نظری آن پی برده خواهد شد.
من هم برای سهولت کار خوانندگان و راحتی آنان در انطباق آن با امور جاری بعضی حکایات باب اول گلستان سعدی را برداشته و به جای کلمه ملک و پادشاه و امیر، کلمه مدیر را گذاشتم تا بدانیم که هرچه سعدی گفته برای امروز هم هست و درک آن ساده تر شود و در بعضی مواقع حکایات را ساده تر کردم و کلماتی که به امروز نزدیکتر بود گذاشتم اما سعی کردم شکل کلی حکایات تا آنجا که امکان دارد تغییر نکند تا دوستان و مدیران علاقه مند شوند که به خود کلیات سعدی مراجعه کرده و آن منبع بی بدیل پارسی دانش مدیریت را بخوانند و به کاربرند و از آن در امور خویش به نحو احسن و اکمل استفاده کنند.

محمدرضا باغبانی



گلستان بعدی
در عبرت مدیران

حکايت
در يكى از بازدیدها، عده اى را انتخاب كردند و نزد مدیرآوردند. مدیرفرمان داد تا يكى از کارمندان را انتقال دهند. کارمند كه از آتیه زندگى وشغلش نااميد شده بود، خشمگين شد و مدیر را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.

وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز

مدیر پرسيد: اين کارمند چه مى گويد؟
يكى از معاونان نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد:

والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس

مدیر را رحمت آمد و از سر انتقالی او درگذشت.ومعاون ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت مدیران جز راستی سخن گفتن.اين مدیر را دشنام داد و ناسزا گفت. مدیر روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز.

هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:

جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك


* * * *
حکايت
يكى از مدیران خراسان ، مدیری متوفی با بیست و پنج سال سابقه مدیریت را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت: هنوز نگران است که میز مدیریتش با دگران است.

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند
وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند
خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند


* * * *
حکايت
کارمند زاده ای را شنيدم که جوان بود و جدیدالاستخدام و ديگر کارمندان مسن و باسابقه. باری مدیر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد . پسر به فراست استبصار بجای آورد و گفت: ای مدیر، کوتاه خردمند به که نادان بلند . نه هر چه به قامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية.

اقل جبال الارض طور و انه
لاعظم عندالله قدرا و منزلا
آن شنيدى كه لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه
اسب تازى وگر ضعيف بود
همچنان از طويله ای خر به

مدیر بخنديد و ارکان مدیریت پسنديدند و کارمندان دیگر بجان برنجيدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هر بيشه گمان مبرکه خالى است
شايد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم که مدیر را در آن قرب مشکلی صعب روی نمود . چون مشکلات از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به ميدان درآمد و طرحی نو داد اين کارمند بود. گفت :

آن نه من باشم که روز جنگ بينی پشت من
آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری
کان که جنگ آرد،به خون خويش بازی می کند
روز ميدان، وان که بگريزد، به خون لشکری

اين بگفت و طرحی نوآورد و مشکلات و مصائب کاری بينداخت . چون پيش مدیر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت :

اى كه شخص منت حقير نمود
تا درشتى هنر نپندارى
اسب لاغر ميان ، به كار آيد
روز ميدان نه گاو پروارى

آورده اند که تشکیلات رقیب بسيار بود و اينان اندک . جماعتی آهنگ گريز کردند. کارمند جوان نعره زد و گفت: ای مردان بکوشيد يا جامه زنان بپوشيد. سایرکارمندان را به گفتن او تهور زيادت گشت و به يکبار متعهدانه کوشیدند . شنيدم که هم در آن سال بر رقیب ظفر يافتند. مدیر سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و هر روز نظر بيش کرد تا معاون خويش کرد. معاونان حسد بردند و پاپوش برایش ساختند. رییس حراست از غرفه بديد ، برحذرداشت . کارمند دريافت و دست از کار کشيد و گفت : محال است که هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان بگيرند.

كس نيابد به زير سايه ی بوم
ور هماى از جهان شود معدوم

مدیر را از اين حال آگهی دادند. معاونانش را بخواند و گوشمالی بجواب بداد. پس هريکی را از اطراف بلاد حصه معين کرد تا فتنه و نزاع برخاست که: ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.

نيم نانى گر خورد مرد خدای
بذل درويشان كند نيمى دگر
ملك اقلمى بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمى دگر


* * * *
حکايت
طايفه ی دزدان و اختلاس گران و رانت خواران بر سر تشکیلاتی نشسته بودند و منفذ اموربسته و رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر مدیر مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منيع از باندی مافیایی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران تشکیلات آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همی کردند که اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.

درختى كه اكنون گرفتست پاى
به نيروى مردى برآيد ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
به گردونش از بيخ بر نگسلى
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

سخن بر اين مقرر شد که يکی به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و تسهیلات قومی را به به رانت و رابطه سگخور می کردند ، تنی چند بازرسان واقعه ديده ی کار آزموده ی سالم را بفرستادند تا در چند و چون مکتوبات پرونده وارد شوند . شبانگاهی که اینان به بیوتشان رفته و رخت و غنيمت بنهادند ، بازرسان در امارت مدیریت مشغول به کار گشتند تا پاسی از شب در پرونده ها مستغرق شدند و این کار چندین شب مکرر شد.

قرص خورشيد در سياهى شد
يونس اندر دهان ماهى شد

حراستیان و بازرسان از کمين بدر جستند و دست يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه مدیر حاضر آوردند . همه را به اخراج اشارت فرمود. اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميوه ی عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده. يکی از معاونان پای تخت مدیر را بوسه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جوانی تمتع نيافته. توقع به کرم و اخلاق خداونديست که به بخشيدن او بربنده منت نهد .. مدیر روی از اين سخن درهم کشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است

نسل فساد ایشان منقطع کردن اولی تراست و بیخ تبار ایشان برآوردن، كه آتش فرو نشاندن واخگر گذاشتن و مار افعى كشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.

ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بيد بر نخورى
با فرومايه روزگار مبر
كز نى بوريا شكر نخورى

معاون، سخن مدیر را طوعا و کرها پسنديد و بر حسن رای مدیر آفرين گفت و عرض كرد: راى مدیر- دام مدیریته - عين حقيقت است که اگر درصحبت آن بدان تربیت یافتی، طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی. اما بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز جوان است و سیرت بغی و فساد در نهاد او متمکن نشده و در خبر است:

كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .

پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت و مردم شد

این بگفت و طایفه ای از ندمای مدیر با وی به شفاعت یارشدند تا مدیر از سر اخراج او درگذشت و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم.

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد؟
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

فی الجمله کارمند جوان را بناز و نعمت برآوردند و استادان به تربيت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت مدیرش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد. باری معاون از شمايل او در حضرت مدیر شمه ای می گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده. مدیر را تبسم آمد و گفت :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود

سالی دو برين برآمد. طايفه ی اوباش تشکیلات بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت اختلاس کلان کرد و نعمت بی قياس برداشت و در امارت دوبی به ریش تشکیلات قهقه کرد. مدیر دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت :

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

زمين شوره سنبل بر نياورد
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نكويى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن بجاى نيكمردان



* * * *
حکايت
کارمندزاده ای را بر در سرای مدیریت ديدم که عقل و کياستی و فهم و فراستی زايدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصيه ی او پيدا.

بالاى سرش ز هوشمندى
مى تافت ستاره بلندى

فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال.
معاونان ومشاوران مدیر بر منصب او حسد بردند و به خيانتی متهم کردند و در انتقال و اخراج او سعی بی فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسيد که موجب خصمی اينان در حق تو چيست؟ گفت: در سايه ی مدیریت مدیر- دام مدیریته - همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من، و اقبال و دولت خداوند باد.

توانم آن كه نيازارم اندرون كسى
حسود را چه كنم كو زخود به رنج دراست
بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبيند به روز شب پره چشم
چشمه ی آفتاب را چه گناه ؟
راست خواهى، هزار چشم چنان
كور، بهتر كه آفتاب سياه


* * * *
حکايت
يکی از مدیران بانک عجم حکايت کنند که دست تطاول به بیت المال رعيت و مواجب و مزایای عملگان و دیوانیان دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده ، تا بجايی که عملگان بانکی از مکايد فعلش زکوره دررفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون انگیزش عملگان کم شد، افزایش سپرده ها و منابع بانکی نقصان پذيرفت و خزانه تهی ماند و بانک های رقیب زور آوردند.

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد
گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش
بنده حلقه به گوش ارننوازى، برود
لطف كن لطف،كه بيگانه شود حلقه به گوش

باری، به مجلس او در ، کتاب بانکنامه همی خواندند در زوال تشکیلات بانک لمن برادرز و بانکهای ممالک منحوس فرنگی و عهد قرض الحسنه آل طه و محمد رسول الله جی اصفهان. معاون مدیر را پرسيد : هيچ توان دانستن که قرض الحسنه آل طه که گنج و ملک و حشم و رانت نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد ؟ گفت : آن چنان که شنيدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند وبانکداری يافت . گفت : ای مدیر چو گرد آمدن خلقی موجب قوام و بساط مدیریتست، تو مر خلق را پريشان برای چه می کنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟

همان به كه لشكر به جان پرورى
كه سلطان به لشكر كند سرورى

مدیر گفت : موجب گردآمدن سپردها وجذب منابع و ارباب رجوع چه باشد؟ گفت : مدیر را کرم بايد، تا برو گرد آيند و رحمت، تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست.

نكند جور پيشه سلطانى
كه نيايد ز گرگ چوپانى
پادشاهى كه طرح ظلم افكند
پاى ديوار ملك خويش بكند

مدیررا باید که با کرم خویش زیردستان نوازد و از مواجب و مزایا دریغ نفرماید و در ارتقاء عملگان خوش خدمت بکوشد و سزای عملگان و اطرافیان خطاکار را در ملاءعام و به شدت و حدت هرچه تمام رساند و بزرگان و صلحا و پاکدستان را مقدم دارد و بی لیاقتان از گرداگرد خویش متفرق سازد.با رحمت مدبرانه خویش اشتباهات کوچک را درگذرد و اشتباهات کلان را تا دنیا دنیاست پی گیرد و عاملان آن را حد زند. گراین گونه مدیریت کنی، عملگان بانکی همه در التزام رکابت چونان یلان نامدار عرصه کارزار به پیکار برخیزند وهمه ی توان خویش و روی خوش به کارگیرند و منابع جذب کنند تا خزانه ات مالامال از سپرده های رایگان گردد و دستت برای خرج آن به صحت بازباشد و دربین مدیران بلاد دیگر مرتبه ات فزونی یابد. انشاءاله.

مدیررا پند معاون ناصح ، موافق طبع مخالف نيامد . روی ازين سخن درهم کشيد و به امارتی در ولایت دیگر فرستادش. بسی برنيامد که چندین بانک خصوصی سربلندکردند و با استعمال همان نصایح معاون نگون بخت،اکثرمنابع ولایات را جمع کرده و مدیر ماند و حوضش . کارمندان که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده ، پای دراز کردند و تقويت نکردند تا مدیریت از تصرف اين بدر رفت و نقصان یافت.

پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست
دوستدارش روزسختى دشمن زورآوراست
با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين
زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است


* * * *
حکايت
مدیری با کارمند عجمی درشعبه ای در چهارباغ اصفهان نشست و کارمند جدیدالاستخدام ، ديگر شعب را نديده بود و محنت کار نيازموده، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش مدیر ازو منغص بود، چاره ندانستند. حکيمی در آن شعبه بود ، مدیر را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم. گفت : غايت لطف و کرم باشد. بفرمود تا کارمند را به شعبه ای در زینبیه اصفهان انداختند . باری چند روزی در باجه تحویلداری آن شعبه غوطه خورد، دستش را گرفتند و به شعبه قبلی باز آوردند. آرام در گوشه ای نشست وغر نزد. مدیر را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن در باجه شعبه شلوغ ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد.

اى سير ترا نان جوين خوش ننماند
معشوق منست آنكه به نزديك توزشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است

فرق است ميان آنكه يارش در بر، با آنكه دو چشم انتظارش بر در.


* * * *
حکايت
مدیری را گفتند : معاونان و ملازمان مدیرقبلی را چه خطا ديدی که رد فرمودی؟ گفت : خطايی معلوم نکردم ، وليکن ديدم که مهابت من در دل ايشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ زیرآب من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند :

از آن كز تو ترسد، بترس اى حكيم
وگر با چنو صد بر آيى بجنگ
از آن مار بر پاى راعى زند
كه ترسد سرش رابكوبدبه سنگ
نبينى كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ؟


* * * *
حکايت
يکی از مدیران عجم رنجور بود در حالت پيری و بازنشستگی و اميد استمرار مشاغل دیوانی قطع کرده که کارشناسی از در آمد و بشارت داد که فلان مشتری ارزنده را به دولت خداوند گرفتيم و بانکهای رقیب پای کشیدند و جملگی آنان را پشت سر نهادیم. مدیر نفسی سرد برآورد و گفت: اين مژده مرا نيست ، دشمنانم راست - يعنی وارثان مدیریت را بشارت ده-.

بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز
كه آنچه در دلم است، از درم فراز آيد
اميد بسته برآمد ولى چه فايده، زانك
اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد

كوس رحلت بكوفت دست اجل
اى دو چشمم ! وداع سر بكنيد
اى كف دست و ساعد و بازو!
همه توديع يكدگر بكنيد
بر من اوفتاده دشمن كام
آخر اى دوستان گذر بكنيد
روزگارم بشد به نادانى
من نكردم، شما حذر بكنيد


* * * *
حکايت
بربالين تربت يوشع پيغامبر عليه السلام معتکف بودم درتخت پولاداصفهان که يکی از مدیران عجم که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست .

درويش وغنى بنده ی اين خاك ودرند
آنان كه غنى ترند، محتاج ترند

آنگه مرا گفت : از آنجا که همت درويشان است و صدق معاملت ايشان، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب انديشناکم. گفتمش: بر کارمن ضعيف رحمت کن تا از مدیرقوی زحمت نبينی.

به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست
نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟
كه گر زپاى درآيد، كسش نگيرد دست
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
وگرتومى ندهى داد، روزدادى هست

بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چوعضوى به دردآوردروزگار
دگر عضوها را نماند قرار
توكزمحنت ديگران بى غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى


* * * *
حکايت
کارمندی مستجاب الدعوه در تشکیلاتی اداری پديد آمد . مدیر را خبر کردند ، بخواندش و گفت: دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت: از بهر خدای اين چه دعاست؟ گفت: اين دعای خيرست تو را و جمله کارمندان را.

اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟
به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى


* * * *
حکايت
يکی از مدیران بی انصاف ، پارسايی را پرسيد: از عبادتها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس کارمندان را نيازاری.

ظالمى را خفته ديدم نيم روز
گفتم : اين فتنه است، خوابش برده به
وآنكه خوابش بهترازبيدارى است
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به


* * * *
حکايت
يکی از مدیران را ديدم که شبی در همایش روز کرده بود و در پايان سستی همی گفت:

ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نیست
كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

کارمندی به سرمای درون شعبه نشسته بود و گفت :

اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست
گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست؟

مدیر را خوش آمد ، یک ماه مواجب صله به او داد و چند بن خرید از تعاونی . کارمند مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پريشان کرد و باز آمد.

قرار برکف آزادگان نگيرد مال
نه صبر دردل عاشق، نه آب درغربال

در حالتی که مدیر را پروای او نبود حال بگفتند: بهم برآمد و روی ازو درهم کشيد. و زينجا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدث و سورت مدیران برحذر بايد بودن که غالب همت ايشان به معظمات امورتشکیلات متعلق باشد و تحمل ازدحام کارمندان عوام نکند.

حرامش بود نعمت پادشاه
كه هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نيابى ز پيش
به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

گفت : اين کارمند شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد که خزانه ی بيت المال لقمه مساکين است نه طعمه ی اخوان الشاطين.

ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد
زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ

يكى از معاونان ناصح گفت: ای خداوند، مصلحت آن بينم که چنين کسان را وجه کفاف بتفاريق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع، مناسب حال ارباب همت نيست يکی را به لطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدی خسته کردن.

به روى خود در طماع بازنتوان كرد
چو باز شد، به درشتى فرازنتوان كرد
كس نبيند كه تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آيند
هر كجا چشمه اى بود شيرين
مردم و مرغ و مور گرد آيند


* * * *
حکايت
يكى از مدیران پيشين، در رعايت تشکیلات سستی کردی و کارمندان بسختی داشتی. لاجرم رقیبی صعب روی نهاد، همه پشت بدادند.

چو دارند گنج از سپاهى دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ

يکی از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالهادرنوردد. گفت : ار به کرم معذور داری شايد که خودروام دراين واقعه بی سوخت بود و سند آن به گرو ومدیر که به زر بر کارمندی بخيلی کند، با او به جان جوانمردی نتوان کرد.

زر بده سپاهى را تا سر بنهد
وگرش زرندهى ، سربنهد درعالم


* * * *
حکايت
يکی از معاونان معزول شد و به حلقه ی کارمندان درآمد. اثر برکت صحبت ايشان دراو سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. مدیر بار ديگر براو دل خوش کرد وعمل فرمود قبولش نيامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

آنان كه بكنج عافيت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
وزدست وزبان حرف گيران رستند

مدیر گفتا: هر آينه ما را خردمندی کافی بايد که تدبير تشکیلات را شايد. گفت: ای مدیر نشان خردمندان کافی جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد.

هماى برهمه مرغان ازآن شرف دارد
كه استخوان خورد و جانور نيازارد


* * * *
حکايت
سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد؟ گفت: تا فضله ی صيدش می خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم. گفتندش اکنون که به ظل حمايتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزديکتر نيايی تا به حلقه ی خاصان درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بطش او ايمن نيستم.

اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر يك دم در او افتد بسوزد

افتد که نديم حضرت مدیر را زر بيايد و باشد که سر برود و حکما گفته اند ازتلون طبع مدیران برحذر بايد بود که وقتی به سلامی برنجند و ديگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسيار کردن هنر نديمان و پاچه خواران است و عيب حکيمان.

تو برسرقدرخويشتن باش و وقار
بازى و ظرافت به نديمان بگذار


* * * *
حکايت
يکی از همکاران شکايت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عيال بسيار و طاقت بار فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقليمی ديگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده شود، کسی را بر نيک و بد من اطلاع نباشد.

بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست
بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست

باز از شماتت اعدا برانديشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عيال بر عدم مروت حمل کنند و گويند:

مبين آن بى حميت را كه هرگز
نخواهد ديد روى نيكبختى
كه آسانى گزيند خويشتن را
زن و فرزند بگذارد بسختى

و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چيزی دانم و گر به جاه شما جهتی معين شود که جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل مدیرای برادر دو طرف دارد: اميد و بيم، يعنی اميد نان و بيم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن .
كس نيايد به خانه درويش
كه خراج زمين و باغ بده
يا به تشويش وغصه راضى باش
يا جگربند، پيش زاغ بنه

گفت : اين مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نياوردی. نشنيده ای که هر که خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟

راستى موجب رضاى خدا است
كس نديدم كه گم شد از ره راست

و حکما گويند ، چار کس از چارکس به جان برنجند. حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن که حساب پاک است از محاسب چه باک است؟

مكن فراخ روى درعمل، اگر خواهى
كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
توپاك باش ومدارازكس اى برادر، باك
زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

گفتم : حکايت آن روباه مناسب حال توست که ديدنش گريزان و بی خويشتن افتان و خيزان. کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافتست؟ گفتا : شنيده ام که شتر را بسخره می گيرند. گفت : ای سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان بغرض گويند شتر است و گرفتار آيم که را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند؟ و تا ترياق ازعراق آورده شود مارگزيده مرده بود. تورا همچنين فضل است و ديانت و تقوا و امانت، اما متعنتان در کمين اند و مدعيان گوشه نشين. اگر آنچه حسن سيرت توست بخلاف آن تقرير کنند و در معرض خطاب مدیر افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک رياست گويی.

به دريا در، منافع بى شمارست
اگر خواهى سلامت، بر كنارست

رفيق اين سخن بشنيد و بهم برآمد و روی از حکايت من درهم کشيد و سخنهای رنجش آميزگفتن گرفت کاين چه عقل و کفايت است و فهم و درايت؟ قول حکما درست آمد که گفته اند: دوستان به زندان بکار آيند، که بر سفره همه دشمنان دوست نمايند .

دوست مشمار آنكه در نعمت زند
لاف يارى و برادر خواندگى
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست
در پريشان حالى و درماندگى

ديدم كه متغير می شود و نصيحت به غرض می شنود. به نزديک معاونت اداری رفتم ، به سابقه ی معرفتی که در ميان ما بود و صورت حالش بيان کردم و اهليت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی برين برآمد ، لطف طبعش را بديدند و حس تدبيرش را بپسنديدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنين نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشاراليه و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم :

ز كار بسته مينديش و دل شكسته مدار
كه آب چشمه ی حيوان درون تاريكى است
منشين ترش از گردش ايام، كه صبر
تلخ است، وليكن بر شيرين دارد

در آن قربت مرا با طايفه ای همکاران اتفاق سفر افتاد . چون از زيارت مکه بازآمدم دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيات کارمندان. گفتم : چه حالت است ؟ گفت : آن چنانکه تو گفتی طايفه ای حسد بردند و به خيانتم منسوب کردند و مدیر- دام مدیریته- در کشف حقيقت آن استقصا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش کردند.

نبينى كه پيش خداوند جاه
نيايش كنان دست بر بر نهند
اگرروزگارش درآرد زپاى
همه عالمش پاى بر سر نهند

فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته که مژده ای برسيد از بند گرانم خلاص کرد. گفتم : آن نوبت اشارت من قبولت نيامد که گفتم عمل مدیران چون سفر درياست، خطرناک و سودمند،، يا گنج برگيری يا در طلسم بميری.

يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار
يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار

مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن. بدين کلمه اختصار کرديم.

ندانستى كه بينى بند بر پاى
چو در گوشت نيامد پند مردم؟
دگر ره چون ندارى طاقت نيش
مكن انگشت در سوراخ كژدم



* * * *
حکايت
تنی چند از تبعیدیان در صحبت من بودند. ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يکی را از بزرگان در حق اين طايقه حسن ظنی بليغ و ادراری معين کرده، تا يکی ازينان حرکتی کرده نه مناسب حال کارمندان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اينان کاسد. خواستم تا به طريقی کفاف همکاران مستخلص کنم. آهنگ خدمتش کردم، منشی مرا رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطيفان گفته اند :

در مير و وزير و سلطان را
بى وسيلت مگرد پيرامن
سگ ودربان چويافتند غريب
اين گريبانش گيرد، آن دامن

چندان که مقربان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يافتند و با اکرام درآوردند و برتر مقامی معين کردند، اما به تواضع فروتر نشستم و گفتم :
بگذار كه بنده كمينم
تا در صف بندگان نشينم

آن بزرگمرد گفت: الله الله چه جای اين گفتار است؟

گر بر سر چشم ما نشينى
بارت بكشم كه نازنينى

فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پيوستم تا حديث زلت همکاران در ميان آمد و گفتم:

چه جرم ديد خداوند سابق الانعام
كه بنده در نظر خويش خوارمى دارد
خداى راست مسلم بزرگوارى ولطف
كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد

مدیر اين سخن عظيم بپسنديد و اسباب معاش همکاران فرمود تا بر قاعده ی ماضی مهيا دارند و مؤونت ايام تعطيل وفا کنند. شکر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم.

چو كعبه قبله حاجت شد، از ديار بعيد
روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ
تو را تحمل امثال ما ببايد كرد
كه هيچكس نزند بردرخت بى بر،سنگ
* * * *
حکايت
مدیری سرمایه ای فراوان از مدیرقبلی ميراث يافت . دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دريغ بر کارمندان بريخت.

نياسايد مشام از طبله ی عود
بر آتش نه، كه چون عنبر ببويد
بزرگى بايدت، بخشندگى كن
كه دانه تا نيفشانى، نروید

يکی از معاونان بی تدبير نصيحتش آغاز کرد که مدیر پيشين مرين نعمت ار به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده، دست ازين حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پيش است و رقیبان از پس، نبايد که وقت حاجت فرومانی.

اگر گنجى كنى بر عاميان بخش
رسد هر كد خدايى را برنجى
چرا نستانى از هر يك جوى سيم
كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى

مدیر روی ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالی مدیر اين تشکیلات گردانيده است تا بخورم و ببخشم، نه پاسبان که نگاه دارم.

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشين روان نمرد که نام نکو گذاشت


* * * *
حکايت
آورده اند که مدیری عادل را در تفرجگاه چابکسر صيد کباب کردند و نمک نبود. کارمندی به انبار رفت تا نمک آرد. مدیر گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود وتشکیلات خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين غايت رسيده.

اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
برآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ


* * * *
حکايت
معاونی را شنيدم که خانه ی کارمندان خراب کردی تا خزانه سازمان آباد کند ، بی خبر از قول حکيمان که گفته اند هر که خدای را عز و جل بيازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.

آتش سوزان نكند با سپند
آنچه كند دود دل دردمند

سرجمله حيوانات گويند که شيرست واذل جانوران خر، وباتفاق، خر باربر به که شير مردم در.

مسكين خر اگر چه بى تميز است
چون بار همى برد، عزيز است
گاوان و خران بار بردار
به ز آدميان مردم آزار

باز آمديم به حکايت معاون غافل. مدیر را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در خواری کشيد و به انواع ملامت به کارمندی گماشت.

حاصل نشود رضاى سلطان
تا خاطر بندگان نجويى
خواهى كه خداى بر تو بخشد
با خلق خداى كن نكويى

آورده اند که يکی از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت:

نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت
ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف

نماند ستمكار بد روزگار
بماند بر او لعنت پايدار


* * * *
حکايت
کارمند آزاری را حکايت کنند که ستمی بر کارمندی صالح روا داشت . کارمند را مجال انتقام نبود آن درد را نگاه همی داشت تا زمانی که مدیر را بر آن نامرد خشم آمد و به کارمندی منتقل کرد به شهری دور. کارمند مظلوم پس از مدتی ارتقا یافت و آن کارمند آزار جهت رفع حاجتی به نزدش آمد. کارمند صالح همان ظلم را بر کارمندآزار روا داشت. گفتا: تو کيستی و مرا اين ستم چرا کردی؟ گفت: من فلانم و اين همان ستم است که در فلان تاريخ بر سر من آوردی. گفت: چندين روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت انديشه همی کردم، اکنون که در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم.

ناسزايى را كه بينى بخت يار
عاقلان تسليم كردند اختيار
چون ندارى ناخن درنده تيز
با ددان آن به كه كم گيرى ستيز
هركه با پولاد بازوپنجه كرد
ساعد مسكين خودرا رنجه كرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به كام دوستان مغزش برآر



* * * *
حکايت
يکی از مدیران عجم شنيدم که متعلقان را همی گفت مزایای فلان را چندانکه هست مضاعف کنيد، که ملازم درگاه است و مترصد فرمان و ديگر کارمندان به لهو و لعب مشغول اند و به شغل دوم و در ادای خدمت متهاون . صاحبدلی بشنيد و فرياد و خروش از نهادش برآمد. پرسيدندش چه ديدی؟ گفت : مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همين مثال دارد.

دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه
سيم هر آينه در وى كند بلطف نگاه

مهترى در بول فرمان است
ترك فرمان دليل حرمان است
هر كه سيماى راستان دارد
سر خدمت بر آستان دارد


* * * *
حکايت
مدیری را حکايت کنند که حقوق ومزایای کارمندان دادی بحيف و توانگران را دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت :

مارى تو، كه هر كرا ببينى بزنى
يا بوم، كه هر كجت نشينى نكنى
زورت ار پيش مى رود با ما
با خداوند غيب دان نرود
زورمندى مكن بر اهل زمين
تا دعايى بر آسمان برود

مدیر از گفتن او برنجيد و روی از نصيحت او درهم کشيد و بر او التفات نکرد تا روزی که بازرسان در اسنادش افتادند وهرچه توانستند رو کردند از دزدی و اختلاس و کم کاری و پرگویی. اموالش مصادره شد و ز بستر نرمش به خاکستر نرم نشاند . اتفاقا همان شخص بر او گذشت و ديدش که با ياران همی گفت: ندانم اين آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت: از دل کارمندان.

حذر كن ز درد درونهاى ريش
كه ريش درون عاقبت سر كند
بهم بر مكن تا توانى دلى
كه آهى جهانى به هم بر كند

و بر تاج کيخسرو نبشته بود :

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز
كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت
چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما
به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت


* * * *

حکايت
کارمندى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. مدیرى از كنار او گذشت . آن کارمند بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر مدیر برنخاست و به او اعتنانكرد. مدیر به خاطر غرور و شوكت مدیریت، از آن کارمند وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : اين طایفه خرقه پوشان همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند. معاون نزديك کارمند آمد و گفت : اى جوانمرد! مدیر تشکیلات از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب بجا نياوردى ؟ کارمند وارسته گفت : مدیر را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد. و دیگر بدان که مدیران از بهر پاس مردمند، نه مردم از بهر طاعت مدیر.

پادشه پاسبان درويش است
گرچه رامش به فردولت اوست
گوسپند از براى چوپان نيست
بلكه چوپان براى خدمت اوست
يكى امروز كامران بينى
ديگرى را دل از مجاهده ريش
روزكى چند باش تا بخورد
خاك مغز سر خيال انديش
فرق شاهى وبندگى برخاست
چون قضاى نوشته آمد پيش
گر كسى خاك مرده باز كند
ننمايد توانگر و درويش

سخن آن کارمند وارسته مورد پسند مدیر قرار گرفت، به او گفت: حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم. کارمند وارسته پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى .
گفت: مرا نصيحت كن. گفت:

درياب كنون كه نعمتت هست به دست
كين دولت و ملك مى رود دست به دست


* * * *
حکايت
يکی از معاونان پيش مرجع تقلیدش رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت مدیرمشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . مجتهد بگريست و گفت : اگر من خدای را عزوجل چنين پرستيدمی که تو مدیر را ، از جمله صديقان بودمی.

گرنه اميد و بيم راحت و رنج
پاى درويش بر فلك بودى
ور وزير از خدا بترسيدى
همچنان كز ملك ، ملك بودى
* * * *
حکايت
مدیری به اخراج بی گناهی فرمان داد. گفت: ای مدیر به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که اين عقوبت بر من به يک نفس به سر آيد و بزه آن بر تو جاويد بماند.

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت

مدیر را نصيحت او سودمند آمد و از سراخراج او برخاست.


* * * *
حکايت
يکی ازمعاونان به زير دستان رحم کردی و صلاح ايشان را بخير توسط نمودی. اتفاقا به خطاب مدیر گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سيرت خوبش به افواه گفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت . صاحبدلی برين اطلاع يافت و گفت :

تا دل دوستان به دست آرى
بوستان پدر فروخته به
پختن ديگ نيكخواهان را
هرچه رخت سراست سوخته به
با بدانديش هم نكويى كن
دهن سگ به لقمه دوخته به



* * * *
حکايت
کسی مژده پيش مدیربانکی برد گفت : شنيدم که فلان بانک رقیب تو را خدای عزوجل ورشکاند وبرداشت. گفت: هيچ شنيدی که مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست
كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست

* * * *
حکايت
گروهى مدیران به حضرت مدیرعامل همی گفتند و قائم مقام که مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش: چرا با ما دراين بحث نگويی؟ گفت: معاونان بر مثال اطبااند و طبيب دارو ندهد جز سقيم را. پس چون ببينم که رأی شما برصواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حمت نباشد.

چو كارى بى فضول من بر آيد
مرا در وى سخن گفتن نشايد
و گر بينم كه نابينا و چاه است
اگر خاموش بنشينم، گناه است


* * * *
حکایت
دو کارمند در جی بودند. یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت. عاقبت الامر آن یکی علامه علوم بانکی گشت و این یکی مدیر بانک. پس توانگر به چشم حقارت در فقیه نظرکردی و گفتی من به مدیریت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت: ای برادر شکرنعمت باری تعالی همچنان افزونترست بر من که میراث پیغمبران یافتم – یعنی علم- و تورا میراث فرعون و هامان.

من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خودشکراین نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم



* * * *
حکايت
کارمند پارسايی را ديدم بر کنار شعبه ای دورافتاده و همه مزایا از وی دریغ شده. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی. پرسيدندش که شکر چه می گويی؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتی گرفتارم نه به معصيتی.

گر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز
تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد
گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
كو دل آزرده شد از من؟ غم آنم باشد
* * * *
حکايت
يكى از جمله ی صالحان بخواب ديد مر مدیرى را در بهشت است و کارمندپارسايى در دوزخ، پرسيد: موجب اين درجات چيست و سبب آن درکات؟ كه مردم به خلاف اين معتقد بودندند. ندا آمد كه : اين مدیر به ارادت کارمندان پارسا به بهشت اندرست و این کارمندپارسا به تقرب مدیران، به دوزخ.

دلقت به چكار آيد و مسحى و مرقع
خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار
حاجت به كلاه بركى داشتنت نيست
درويش صفت باش و كلاه تترى دار




* * * *


حکايت
کارمند درويشی را شنيدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکين خاطر مسکين را همی گفت:

به نان خشک قناعت كنيم و جامه دلق
كه بار محنت خود به ، كه بار منت خلق

کسی گفتش : چه نشينی که فلان مدیر دراين تشکیلات، طبعی کريم دارد و کرم عميم، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد. گفت: خاموش که در پسی مردن، به که حاجت پيش کسی بردن.

همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
كز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابراست
رفتن به پايمردى همسايه در بهشت



* * * *
حکايت
کارمندی را در دوران رکود بی پولی هول رسيد. کسی گفت: فلان بازرگان مایه دارد اگر بخواهی باشد که دريغ ندارد . گويند آن بازرگان به حسابگری معروف بود .

گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
تا قيامت روز روشن ، كس نديدى در جهان

جوانمرد گفت : اگر خواهم وام دهد يا ندهد وگر دهد منفعت کند يا نکند . باری، خواستن ازو زهر کشنده است. هزار منت بر سر و در آخر صد کار خلاف قانون شرع به جهت وی.

هرچه از دو نان به منت خواستى
در تن افزودى و از جان كاستى

حكيمان گفته اند: آب حيات اگر فروشند به آب روی، دانا نخرد که مردن به علت ، به از زندگانی به مذلت.

اگر حنظل خورى از دست خوشخو
به از شيرينى از دست ترشروى



* * * *
حکايت
کارمندی را ضرورتی پيش آمد . کسی گفت : فلان مدیر قدرتی دارد به قياس ، اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد . گفت : من او را ندانم . گفت : منت رهبری کنم . دستش گرفت تا به دفتر آن شخص درآورد . يکی را ديد لب فروهشته و تند نشسته . برگشت و سخن نگفت . کسی گفتش : چه کردی ؟ گفت : عطای او را به لقايش بخشيدم.

مبر حاجت به نزدیک ترشروى
كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل، با كسى گوى
كه از رويش به نقد آسوده گردى




* * * *

در آداب صحبت و همنشنى

مال از بهر آسايش عمر ست نه عمر از بهر گرد کردن مال .

* * * *
حضرت موسى عليه السلام قارون را نصيحت کرد که احسن کما احسن الله اليک ، نشنيد و عاقبتش شنيدی .
بخشش و منت نگذار كه نگذار كه نفع آن به تو باز مى گردد.

* * * *
دو کس رنج بيهوده بردند و سعی بی فايده کردند : يکی آنکه اندوخت و نخورد و ديگر آنکه آموخت و نکرد .
* * * *
علم از بهر دين پروردن است نه از بهر دنيا خوردن .
* * * *
سه چيز پايدار نماند : مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سياست .
* * * *
رحم آوردن بر بردان ستم است بر نيکان. عفو کردن از ظالمان جورست بر درويشان.
* * * *
به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خيالی مبدل شود و اين به خوابی متغير گردد.
* * * *
هرآن سری که داری با دوست در ميان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد؛ و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.
رازی که نهان خواهی با کس در ميان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مرآن دوست را نيزدوستی است.
* * * *
سخن ميان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند، شرم زده نشوی.
* * * *
چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختيار کن که بی آزارتر برآيد .
* * * *
بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشايد .
* * * *
نصيحت از دشمن پذيرفتن خطاست. وليکن شنيدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عين صواب است .
* * * *
دو کس دشمن ملک و دينند : پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم .
* * * *
پادشه بايد که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند . آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد يا نرسد.
* * * *
بدخوی در دست دشمن گرفتار ست که هرکجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نيابد.
* * * *
چو بينی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش وگر جمع شوند از پريشانی انديشه کن.
* * * *
سر مار به دست دشمن کوب که از احدی الحسنيين خالی نباشد ، اگر اين غالب آمد مار کشتی و گر آن ، از دشمن رستی.
* * * *
خبری که دانی که دلی بيازارد تو خاموش تا ديگری بيارد.
* * * *
پادشه را خيانت کسی واقف مگردان ، مگر آنکه بر قبول کلی واثق باشی وگرنه در هلاک خويش سعی می کنی.
* * * *
فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر که اين دام رزق نهاده است و آن دامن طمع گشاده . احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه که در کعبش دمی فربه نمايد .

* * * *
متکلم را تا کسی عيب نگيرد ، سخنش صلاح نپذيرد .
* * * *
همه کس را عقل خود به کمال نمايد و فرزند خود به جمال.
* * * *
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حريص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سير. حکما گفته اند: توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
* * * *
هر که درحال توانايی نکويی نکند، در وقت ناتوانی سختی بيند .
* * * *
هر آنچه زود برآيد، دير نپايد .
* * * *
کارها به صبر برآيد و مستعجل به سر درآيد .
* * * *
نادان را به از خاموشی نيست وگر اين مصلحت بدانستی نادان نبودی .
* * * *
هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان است .
* * * *
هر که با بدان نشيند نيکی نبيند .
* * * *
مردمان را عيب نهانی پيدا مکن که مرايشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد. هرکه علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نيفشاند .
* * * *
از تن بی دل طاعت نيايد و پوست بی مغز بضاعت را نشايد .
* * * *
نه هر که در مجادله چست، در معامله درست .
* * * *
اگر شبها همه قدر بودی ، شب قدر بی قدر بودی.
* * * *
نه هر که بصيرت نکوست سيرت زيبا دروست ، کار اندرون دارد نه پوست .
* * * *
هر که با بزرگان ستيزد، خون خود ريزد.
* * * *
پنجه بر شير زدن و مشت بر شمشير کار خردمندان نيست .
* * * *
ضعيفی که با قوی دلاوری کند، يار دشمن است در هلاک خويش.
* * * *
گر جور شکم نيستی هيچ مرغ در دام صياد نيوفتادی بلکه صياد خود دام ننهادی. حکيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق بکنند . اما قلندران چندانکه در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.
* * * *
مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه .
* * * *
هر که دشمن پيش است اگر نکشد ، دشمن خويش است .
* * * *
کشتن بنديان تأمل اولی ترست بحکم. آنکه اختيار باقيست توان کشت و توان بخشيد وگر بی تامل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد .
* * * *
جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفيس است وغباراگربه فکل رسد، همان خسيس. استعداد بی تربيت دريغ است و تربيت نامستعد، ضايع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهرعلويست وليکن چون به نفس خود هنری ندارد، با خاک برابر است و قيمت شکر نه از نی است که آن خود خاصيت وی است .
* * * *
مشک آن است که ببويد نه آنکه عطار بگويد. دانا چو طبله عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلند آواز و ميان تهی .
* * * *
دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشايد که به يک دم بيازارند .
* * * *
عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز رای . رای بی قوت مکر و فسون است و قوت بی رای ، جهل و جنون .
* * * *
جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است، از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است .
* * * *
اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد يعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند .
* * * *
عالم را نشايد که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دوطرف را زيان دارد : هيبت اين کم شود و جهل آن مستحکم .
* * * *
معصيت از هر که صادر شود ناپسنديده است و از علما ناخوب تر که علم سلاح جنگ شيطان است و خداوند سلاح را چون به اسيری برند شرمساری بيش برد .
* * * *
جان در حمايت يک دم است و دنيا وجودی ميان دو عدم . دين به دنيافروشان خرند ، يوسف بفروشند تا چه خرند ؟ الم اعهد اليکم يا بنی آدم ان لاتعبدوا الشيطان .
* * * *
شيطان با مخلصان بر نمی آيد و سلطان با مفلسان .
* * * *
هر که در زندگانی نانش نخورند چون بميرد نامش نبرند. لذت انگور، بيوه داند نه خداوند ميوه. يوسف صديق عليه السلام در خشک سال مصر سير نخوردی تا گرسنگان فراموش نکند .
* * * *
درويش ضعيف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آنکه مرهم ريشش بنهی و معلومی پيشش .
* * * *
دو چيز محال عقل است : خوردن بيش از رزق مقسوم و مردن پيش از وقت معلوم .
* * * *
ای طالب روزی بنشين که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری .
* * * *
صياد بی روزی ماهی در دجله نگيرد و ماهی بی اجل در خشک نميرد .
* * * *
حسود از نعمت حق بخيل است و بنده بی گناه را دشمن می دارد .
* * * *
تلميذ بی ارادت، عاشق بی زر است و رنده بی معرفت، مرغ بی پر و عالم بی عمل، درخت بی بر است و زاهد بی علم، خانه بی در.
مراد از نزول قرآن ، تحصيل سيرت خوب است نه ترتيل سورت مکتوب . عامی متعبد پياده رفته است و عالم متهاون سوار خفته . عاصی که دست بردارد به از عابد که در سر دارد.
* * * *
يکی را گفتند : عالم بی عمل به چه ماند ؟ گفت به زنبور بی عسل.
* * * *
مرد بی مروت، زن است و عابد با طمع، رهزن.
* * * *
دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنيايد: تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.
* * * *
خلعت سلطان اگر چه عزيز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذيذست خرده انبان خود به لذت تر.
* * * *
خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب، دارو به گمان خوردن و راه ناديده بی کاروان رفتن . امام مرشد محمد غزالی را رحمه الله عليه پرسيدند : چگونه رسيدی بدين منزلت در علوم ؟ گفت : بدانکه هرچه ندانستم از پرسيدن آن ننگ نداشتم.

* * * *
هر آنچه دانی که هر آينه معلوم تو گردد. به پرسيدن آن تعجيل مکن که هيبت سلطنت را زيان دارد .
* * * *
هر که با بدان نشيند اگر نيز طبيعت ايشان در او اثر نکند به طريقت ايشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن ، منسوب شود به خمر خوردن.
* * * *
ريشی درون جامه داشتم و شيخ از آن هر روز بپرسيدی که چون است و نپرسيدی کجاست . دانستم از آن احتراز می کند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفته اند : هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد .
* * * *
در انجيل آمده است که ای فرزند آدم گر توانگری دهمت مشتغل شوی به مال از من وگر درويش کنمت تنگدل نشينی ، پس حلاوت ذکر من کجا دريابی و به عبادت من کی شتابی؟
* * * *
ارادت بی چون يکی را از تخت شاهی فرو آرد و ديگری را در شکم ماهی نکو دارد .
* * * *
زمين را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمين غبار، کل اناء يترشح بما فيه .
* * * *
حق جل و علا می بيند و می پوشد و همسايه نمی بيند و می خروشد .
* * * *
هر که بر زير دستان نبخشايد به جور زيردستان گرفتار آيد .
* * * *
نصيحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بيم سر ندارد يا اميد زر .
* * * *
حکايت
شبانی را پدری خردمند بود . روزى بدو گفت : اى پدر دانا و خردمند! مرا آنگونه که از پيروان خردمند می رود پندی بياموز!
پدر گفت : به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه او را مغرور و خيره سر نمايد.

شبانى با پدر گفت اى خردمند
مرا تعليم ده پيرانه يك چند
بگفتا: نيك مردى كن نه چندان
كه گردد خيره ، گرگ تيزدندان

* * * *
جاهلی خواست که الاغی را سخن گفتن بياموزد، گفتار را به الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ ياد بدهد.
حكيمى او را گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تورا مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ ازتو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.

حكيمى گفتش اى نادان چه كوشى
در اين سودا بترس از لولائم
نياموزد بهايم از تو گفتار
تو خاموشى بياموز از بهائم
هركه تأمل نكند در جواب
بيشتر آيد سخنش ناصواب
يا سخن آراى چومردم بهوش
يا بنشين همچو بهائم خموش


* * * *
لقمان آهنی به دست حضرت داوود عليه السلام ديد که همچون موم نزد او نرم مى شود و هر آن گونه بخواهد آن را مى سازد، چون مى دانست كه بدون پرسيدن ، معلوم مى شود كه داوود عليه السلام چه مى خواهد بسازد. از او سؤ ال نكرد، بلكه صبر كرد تا اينكه فهميد داوود عليه السلام به وسيله آن آهن ، زره ساخت.

چو لقمان ديد كاندر دست داوود
همى آهن به معجز موم گردد
نپرسيدش چه مى سازى كه دانست
كه بى پرسيدنش معلوم گردد

* * * *
حکايت
پارسايى در مناجات مى گفت: خدايا! بر بدان رحمت بفرست، اما نيكان خود رحمتند و آنها را نيك آفريده اى.
گويند: فريدون كه بر ضحاك ستمگر پيروز شد و خود به جاى او نشست فرمود خيمه شاهى او را در زمينى وسيع سازند. پس به نقاشان چنين دستور داد تا اين را در اطراف آن خيمه با خط زيبا و درشت بنويسند و رنگ آميزى كنند:
اى خردمند! با بدكاران به نيكى رفتار كن، تا به پيروزى از تو راه نيكان را برگزينند.

فريدون گفت : نقاشان چين را
كه پيرامون خرگاهش بدوزند
بدان را نيك دار، اى مرد هشيار!
كه نيكان خود بزرگ و نيك روزند


* * * *
حکايت
از يكى از بزرگان پرسيدند: با اينكه دست راست داراى چندين فضيلت و كمال است، چرا بعضى انگشتر را در دست چپ مى كنند؟
او در پاسخ گفت : ندانی كه پيوسته اهل فضلا، از نعمتهاى دنيا محروم شوند ؟!

آنكه حظ آفريد و روزى داد
يا فضيلت همى دهد يا بخت



* * * *
حکايت
حكيم فرزانه اى را پرسيدند: چندين درخت نامور که خدای عزوجل آفريده است و برومند ، هيچ يک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد . درين چه حکمت است؟ گفت: هردرختی ثمره معين است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آيد و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هيچ ازين نيست و همه وقتی خوش است و اين صفت آزادگان است.

به آنچه مى گذرد دل منه كه دجله بسى
پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست برآيد، چو نخل باش كريم
ورت زدست نيايد، چو سرو باش آزاد
* * * *
این قسمت از حکایات و نصایح سعدی از کگلستان که اندکی تغییر داده شده بود تمام شد. امید است که مورد توجه شما قرار گرفته باشد. و خدا هم به من کمک کند تا دیگرآثار قدما در این خصوص را بخوانم و برایتان بازنویسی کنم.اینک جملات پایانسی گلستان را از قلم خود سعدی برایتان می آورم:

تمام شد کتاب گلستان والله المستعان ، به توفيق باری عز اسمه ، درين جمله چنان که رسم مؤلفان است از شعر متقدمان بطريق استعارت تلفيقی نرفت.
کهن خرقه خويش پيراستن
به از جامه عاريت خواستن
غالب گفتار سعدی طرب انگيزست و طبيبت آميز و کوته نظران را بدين علت زبان طعنه دراز گردد که مغز دماغ ، بيهوده بردن و دود چراغ بی فايده خوردن کار خردمندان نيست ، وليکن بر رای روشن صاحبدلان که روی سخن در ايشان است پوشيده نماند که در موعظه های شافی را در سلک عبارت کشيده است و داروی تلخ نصيحت به شهد ظرافت بر آميخته تا طبع ملول ايشان از دولت قبول محروم نماند ، الحمدالله رب العالمين .

ما نصيحت به جاى خود كرديم
روزگارى در اين به سر برديم
گر نيايد به گوش رغبت كس
بر رسولان پيام باشد و بس

والسلام .